فوریه 5, 2010 با منورالحضور
آخوندی داشت پای درختی استراحت میکرد، عمامهاش رو هم از سر برداشته و به کناری گذاشته بود، روباهی از غفلت آخوند استفاده کرد و عمامه رو بر سر گذاشته و فرار کرد، آخوند فریاد زد که برگرد و با زبان خوش عمامه رو پس بیار و گرنه بد میبینی!
روباه گفت: اگر نیاورم چه ؟
آخوند گفت : فردا صبح فتوی میدهم که گوشت روباه حلال است…
روباه به سرعت برگشت و عمامهی آخوند را پس داد!
ارسال شده در حکایت | 6 دیدگاه »
فوریه 1, 2010 با منورالحضور
بچه که بودم خیلی فضول بودم، همیشه یه آتیشی میسوزوندم، دبستان که میرفتیم، برای نوشتن روی تخته سیاه از گچ استفاده میکردیم، مثل الان از وایت برد و ماژیک استفاده نمیشد اون موقع، اونوقت کار من و یکی از دوستانم هم این بود که آخر زنگ تیکههای باقی موندهی گچ رو جمع کنیم و به سمت همکلاسیهامون پرتاب کنیم، یادش بخیر، خیلی حال میداد، مخصوصاً گچهای رنگی! تازه اگر جاش روی صورت بقیه میموند که دیگه محشر بود… همیشه توی جیب کیفم مقدار متنابهی مهمات گچی داشتم !
یک کار دیگهام هم این بود که پودر گچ رو توی کاغذ میریختیم و پرت میکردیم سمت دوستامون و سر تا پاشون رو گچی میکردیم، البته این کار رو میگذاشتیم زنگ آخر که ناظم نتونه بگیرتمون! اما گاهی هم یه بچه ننهی آدم فروش(!) پیدا میشد و فردا صبح به اتفاق مادرش میاومد و چغلیمون رو به ناظم میکرد! البته بیشتر مادرش اصرار به مجازات ما داشت، آخه بنده خدا مجبور شده بود لباس بچهاش رو بشوره! آخ که چقدر سر این قضیه از خانم معلم و ناظم خط کش خوردم! آخه حتی به پسر خود معلمم هم رحم نمیکردم! یادمه یه روز خانم معلمم 50 تا خطکش زد کف دستم! آخه توی سر بچهاش پودر گچ خالی کرده بودم! دیگه عادی شده بود واسام، اگر روزی تنبیه نمیشدم، مادرم شک میکرد در مورد سلامتیم! که نکنه ناخوشم ! یادش بخیر!
پانوشت : امروز با دیدن گچهایی که برای نوشتن پا تخته استفاده میشه یاد اون وقتها افتادم، یادش بخیر.
ارسال شده در روزنوشت | 3 دیدگاه »
ژانویه 31, 2010 با منورالحضور

گوش کن
جاده صدا می زند از دور قدمهای تو را
چشم تو زینت تاریکی نیست
پلکها را بتکان. کفش به پا کن و بیا
وبیا تا جایی
که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد
و زمان روی کلوخی بنشیند با تو
و مزامیر شب اندام تو را
مثل یک قطعهء اواز به خود جذب کند
پارسایی است در انجا که تو را خواهد گفت:
بهترین چیز رسیدن به نگاهیست که از حادثهء عشق تر است.
((سهراب))
ارسال شده در شعر | بیان دیدگاه »
ژانویه 29, 2010 با منورالحضور
- طرف سر ساختمون کار میکرد، یهو لباسش آتیش میگیره، بقیه کارگرها خاموشش میکنن و میرسوننش بیمارستان، اما با وجود تلاش پزشکان برای نجات، فوت میکنه، توی گزارش پزشکی قانونی علت مرگ رو شکستگی مینویسن، تحقیق میکنن میبینن که طرف رو با بیل خاموش کردن!، توجه کردین که نکتهاش چی بود؟ کارگرها وقتی میبینن که لباسش آتیش گرفته، برای خاموش کردنش از بیل استفاده میکنن، یعنی میزنن روش با پشت بیل تا آتیش خاموش بشه، به همین خاطر هم طرف دچار شکستگی میشه!
- طرف میمیره، علت رو میپرسن، میگن که شیر خورد و مرد! میگن یعنی اینقدر شیر مسموم بود؟ جواب میدن که : نه! داشته شیر میخورده، یهو گاو میشینه! گرفتین که ؟ نه ؟ خوب یارو داشته شیر میخورده، یهو گاو میشینه، این هم اون زیر خفه میشه دیگه! لابد اول فکر کردین که داشته از پاکت شیر میخورده یا شیر پاکتی میخورده نه ؟
پانوشت: دلم واسا جوک گفتنهای خودم که همراه با تفسیر بود تنگ شده! از این به بعد اینجا هم جوک رو میگم، هم تفسیرش رو! ، این چند روز هم که نبودم، در هشتمین سمینار مهندسی رودخانه تشریف داشتم، خیلی خوب بود، همه چیز عالی بود، کلی از دوستان و رفقای قدیم رو دیدم که به کسوت دکتر و کارشناس ارشد و کله گنده تبدیل شده بودن، البته منظورم این نیست که کله گنده یعنی کلههاشون بزرگ شده! نه، یعنی پست دارن!
ارسال شده در طنز | 3 دیدگاه »
ژانویه 22, 2010 با منورالحضور
اونی که گفته مرد گریه نمیکنه، قطعا یک مادر بوده که طاقت دیدن اشک های پسرش رو نداشته، پس تو باور نکن، مرد هم گریه میکنه و توئی که اشک یک مرد رو دیدی، بدون که خیلی بهش نزدیک شدی که جلوی تو گریه کرد.
ارسال شده در شخصی | 7 دیدگاه »
ژانویه 18, 2010 با منورالحضور
زنها در طول زندگیشان تنها 2 بار مردان را خوشحال میکنند:
- وقتی که به درخواست ازدواجشان پاسخ مثبت میدهند
- زمانی که میمیرند!
ارسال شده در روزنوشت | 4 دیدگاه »
ژانویه 15, 2010 با منورالحضور
سوار ماشین شدم، از محوطهی کارگاه بیرون رفتم، گوگوش داشت میخوند، اما نمیدونم چرا احساس کردم که صدای میو میوی یه گربه به گوشم خورد؟ گفتم لابد توهمه… چند دقیقه گذشت باز هم حس کردم که صدای گربه به گوشم خورد؟! صدای ضبط رو کم کردم و با دقت گوش دادم… دیدم انگاری واقعا صدای گربه میاد! زدم کنار…
دیدم بعله ! آقای گربهی محترم هوس کرده ماشین سواری کنه و با خیال راحت زیر صندلی لم داده، گفتم عجبها ! با اینکه دیرم شده بود مجبور شدم دوباره برگردم کارگاه و ایشون رو پیاده کنم و خانوادهای رو از چشم انتظاری و نگرانی برهانم، سر راه هم برای ایشون و خانوادهی محترمشون شیر خریدم و دادم نوش جان کنند. فقط نفهمیدم این پدر سوخته کی سوار ماشین شد.
ارسال شده در روزنوشت | 4 دیدگاه »
ژانویه 10, 2010 با منورالحضور
ارسال شده در عمران | بیان دیدگاه »
ژانویه 7, 2010 با منورالحضور
همسایهی عزیز ژاندارک من رو به یه بازی دعوت کردهاند :
اگر تو از رو دست بغل دستیت تقلب نکنی، اون از رو دست تو تقلب میکنه! پس پیشقدم باش همیشه! ثابت کن که نوهی من هستی! این بیت رو هم هر شب تو گوشش زمزمه میکنم :
تقلب توانگر کند مرد را
تو خر کن دبیر خردمند را !
پانوشت : پرندهی مسافر، آجرپاره، دکتر سارا، دکتر نفیس، آذرخش، من رو برق گرفته، دکتر گم شده هم به این بازی دعوتن، البته با عرض پوزش از محضر خانمها، میدونم شما که همیشه جوان هستید و پیر نمیشید، منظور از نوه هم بچهی همسایه هست که اومده پیش شما دختر خانم جوان که نصیحتش کنی ! خوبه ؟
ارسال شده در بازی های وبلاگی | 3 دیدگاه »
ژانویه 1, 2010 با منورالحضور
میخوام به موضوعی اشاره کنم که شاید بدونید اما با این حال فکر کنم ذکر مجددش خالی از فایده نیست، خیلی از ما در زندگی با شخصی دارای رابطهی متمایز و بخصوصی هستیم، رابطهای احساسی و ویژه. فارغ از بحث اینکه این رابطه در چه مرحلهای هست، طرفین نسبت به هم دارای مسئولیتهای زیادی هستند که مهمترینش ایجاد آرامش خاطر هست برای طرف مقابل، به زبان سادهتر کاری نکنن که طرف مقابل به نوعی از نظر ذهنی و یا عاطفی دچار پریشانی بشه، هرچند که این پریشانی رو بروز نده و مطرح نکنه که البته در روابط عمیق نیاز به بیان نیست و طرفین باید به این درک نسبت به هم رسیده باشند که به سرعت تشخیص بدن که طرفشون ناراحته.
پس باید برای رسیدن به آرامش خاطر، عواملی که میتونه مخل این موضوع باشه رو شناخت و حتیالامکان از بین برد، چهبسا اگر به موقع نسبت به حل اینچنین مسائلی اقدام نشه، باعث به وجود آمدن سوء تفاهمهایی بشه و در ادامه اون، رابطه لطمات شدیدی ببینه و حتی از هم بپاشه. اما نکته اینجاست که برخی از این عوامل ممکنه تاثیری نسبی بر افراد داشته باشه و یا حتی برای خانمها مهم باشه اما برای آقایون نه و یا بلعکس که این تفاوتها برمیگرده به تفاوتهای موجود بین زن و مرد.
مثلا آقایون نسبت به یک موضوع خیلی حساسن، اون هم اینکه فردی که بهش علاقه دارند، از یک آقای دیگه تعریف کنه و یا با یه نفر دیگه در جمع گرم بگیرن. این دقیقا باعث تحریک حساسیت آقایون میشه. اگر هم باور ندارید امتحانش مجانیه! جلوی آقاتون از یه نفر چند بار تعریف کنید و یا اسم بیارین، ببینین که آقا چه واکنشی نشون میده! ممکنه این موضوع از دید یک خانم مسألهی مهمی نباشه، اما از دید یک آقا خیلی مهمه. تازه خانمها ممکنه آقایون رو متهم کنن به بدبینی و کوته بینی و یا حتی نشون دادن رفتار بچگانه چون اطمینان دارن که اتفاقی رخ نداده، اما بروز واکنش از طرف آقایون هم به این معنی نیست که به همسرشون اطمینان ندارن، بلکه این واکنش جزو مختصات ذاتی عناصر ذکور هست که بروز میکنه.
به اعتقاد من بهترین راه برای رفع اختلافات در یک رابطه، صحبت هست. فقط صحبت. با طرح کردن مسائلی که باعث شده اختلاف نظر بوجود بیاد و البته گوش دادن با دقت به حرفهای طرف دیگهی رابطه خیلی راحت میشه اختلافات رو رفع کرد، فقط باید وقت گذاشت که اگر رابطهای برای شما ارزشمند هست، قطعاً باید برای نجاتش وقت زیادی بگذارید، هیچوقت به شخص سومی اجازه ندید وارد مناقشهی شما بشه، چون هیچ کس به اندازهی خود شما از اهمیت این رابطه آگاه نیست و به اندازهی خود شما دلش برای این رابطه نمیسوزه و در مقابل اون مسئول نیست.
پانوشت: خوشحال میشم خانمهایی که این مطلب رو میخونن، در جهت تکمیل این یادداشت، نظراتشون رو بگن تا اضافه کنم به مطلب، مخصوصا اشاره به مسائلی که میتونه یک خانم رو در طول یک رابطه ناراحت کنه و احساس امنیت و آرامشش رو از بین ببره.
ارسال شده در جامعه | 9 دیدگاه »
دسامبر 28, 2009 با منورالحضور
از دوم دبستان که یواش یواش متنهای درس فارسی سنگین و جملات زیاد میشد و کلمات رفته رفته سختتر میشدن، فهمیدم که استعدادم در درس دیکته بسیار پایین و در سطح یک دانشآموز کودن میباشد! شاید تقصیر من بود اما تقصیر دیگران هم بود! به من چه که در فارسی چندین حرف داریم با صدای س یا ز ؟ اصلا من دوست دارم ناظم را بنویسم نازم! به کسی چه ؟ مهم مفهومه! اما هیچ کس این رو درک نکرد! بالاترین نمرهام در درس دیکته 12 بود.
باور کنید وقتی که این نمرهی 12 رو گرفتم معلم بهم کارت هزار آفرین داد. واقعا هم جای تشویق داشت، توی یک برگهی A4 امتحانی که دو طرفش رو باید مینوشتیم، داشتن فقط 8 غلط خوب برای من که در حالت عادی بهترین نمرهام 8 بود یک شاهکار محسوب میشد. معلم بینوا که دیگه از جریمه کردن و خط کش زدن من خسته شده بود و به قول معروف از رو رفته بود! اما نمرات دیگهی من در سایر دروس عالی بود و همهی اولیا و معلمین من توی این ابهام بغرنج( چه کلمهی سختی! ) درمونده بودن که چرا من دیکتهام اینطوریه!
خوب درست نشد که نشد که نشد که همچنان هم این مشکل به قوت خودش باقیه! تا جایی که دوستان عزیز هم گاه من رو مورد لطف خودشون قرار میدن و غلطهای املایی موجود در یک پیامک ارسالی بهشون رو بهم یادآوری میکنن ! خودتون حساب کنید که یک پیامک چند کلمه رو در بر میگیره که از متنش 18 هم بگیرم! لذا مجبورم از حروف انگلیسی استفاده کنم برای تحریر پیامک ! قابل توجه فرهنگستان زبان! آقاجان بجای معادل سازی، بیا این حروف هم صدای مختلف الشکل رو حذف کن! تا من راحت بشم خوب!
پانوشت: این زنگ دیکته برای من مثل لحظهی اعدام یک اعدامی بود! چون میدونستم که باز هم باید جریمه بشم ! خطکش بخورم !
ارسال شده در روزنوشت | 3 دیدگاه »
دسامبر 21, 2009 با منورالحضور

بر سر آنم که گر ز دست برآید
دست به کاری زنم که غصه سر آید
خلوت دل نیست جای صحبت اغیار
دیو چو بیرون رود فرشته درآید
ارسال شده در روزنوشت | 2 دیدگاه »