ماشین دارید ؟

نوامبر 17, 2009 با منورالحضور

-         خسته نباشید، ماشین دارید ؟

-         (من ) : سلامت باشید، بله، داریم

-         اشتراک … هستم، برای فرودگاه

-         ( من ) : خانم اشتباه گرفتید، اینجا آژانس نیست، منزل مسکونی هست

-         وا ! پس چرا می‌گم ماشین دارید می گی بله ؟

-         خانم به من چه ؟ خودتون پرسیدید ماشین دارید ؟ خوب ما هم ماشین داریم دیگه! :)

-         یخ کنی بی مزه !!! و بدون خداحافظی تلفن رو قطع می‌کند!

گزینش

نوامبر 14, 2009 با منورالحضور

اگر در بیابان یک جسد بی هویت پیدا کنی، از کجا می‌شه فهمید که مسلمانه ؟

(من بعد از چند لحظه تفکر) جواب شیطنت آمیزی دادم، حاج آقای عقیدتی نگاهی معنی داری به من کرد و گفت : جنازه مال زنه !

راستش دیگه هر چی فکر کردم چیزی به ذهنم نرسید، گفتم: حاجی جنازه نامحرم رو که نمی‌شه بررسی کرد، فرض می‌گیریم مومنه و مسلمان و شیعه‌ی علی(ع) بوده، می‌بریمش برای کفن ودفن…

در مجموع از نوع سوالات مشخص بود که قرار نیست من قبول بشم، فقط برای رد کردنم داره سوالای بنی اسرائیلی می‌پرسه، من هم گفتم به درک بذار هر طور حال می‌کنم جواب بدم… از کفن مرده سوال کرد، من هم گفتم : شرمنده حاجی شما مهندس برای پروژه قبرستون می‌خواین یا سد، آخه همه‌ی سوالا حول و حوش میت و قبر و غسل و کفنه که!

آخر سر هم که تمام شد، گفتم : حاجی تصدقت، ما که رد شدیم، جواب اون سواله رو بگو که از کجا بفهمم میت زن مسلمونه یا نعوذبا… کافره ؟

گفت: به موهای دستش نگاه می‌کنی، چون مسلمون رو به پایین دست وضو می‌گیره، جهت موها هم رو به پایینه!  گفتم: حاج اقا خدائیش تو این دوره زمونه کدوم زن و دختری رو دیدی که دستش مو داشته باشه ؟؟؟ که تازه بخوای جهتش رو تعیین کنی، یه بارکی بگو ردی و خلاصمون کن چرا دین و ایمون مردم رو می‌بری زیر سوال! والا!

کنترل نامحسوس اولیه

نوامبر 10, 2009 با منورالحضور

حوالی 11 شب بود، داشتم به اتفاق چند تا از بچه‌ها از  بازی فوتبال بر‌ می‌گشتم خونه، پیاده بودیم، توی مسیر یه چهار راه بود که چراغ قرمز هم داشت، می‌دیدیم که معمولا اون وقت شب کسی به قرمز بودن چراغ توجهی نمی‌کنه و رد می‌شه، یه فکر شیطنت آمیز به سرم زد، سوتی که موقع داوری ازش استفاده می‌کردم رو از جیب در آوردم و پشت فضای سبز کنار خیابون مخفی شدیم …

یه  پراید رسید به چراغ قرمز، به آرومی به حرکتش ادامه داد که من سوت زدم… راننده سریع ترمز کرد، بنده خدا فکر کرد که پلیس براش سوت زده، اطراف رو نگاه کرد خبری نبود… با این حال پشت چراغ منتظر موند تا سبز بشه… این کار رو چند بار تکرار کردیم و کلی خندیدیم… خلاصه فکر کنم سنگ بنای کنترل نامحسوس رو ما گذاشته باشیم!

پلیس های شهر ما

نوامبر 6, 2009 با منورالحضور

یادش بخیر، چند وقت پیش پشت چراغ قرمز خیابان پهلوان ایستاده بودم، حوالی ساعت 3 ظهر بود، خوب توی گرمای خوزستان حدود اون ساعت معمولا خیابون خلوته، باری یه بنز راهنمایی و رانندگی هم ایستاده بود ور چند تا ماشین دیگه، ناگهان یه وانت هم از راه رسید، از این‌هایی که یه بلندگو بالاشون دارن و دوره گردی می‌کنن و خرید و فروش توی محلات، بی توجه به قرمزی چراغ از چهار راه عبور کرد، در همین لحظه از افسری که توی ماشین راهنمایی رانندگی نشسته بود توی بلندگو گفت : آهای وانت کجا میری؟ چراغ قرمزه !

یهو وانت هم در جواب با بلندگو گفت : می‌رم خونه ناهار بخورم !!!! و به مسیر ادامه داد، همه‌ی ما خندیدیم از جمله خود اون افسر راهنمایی و رانندگی…

حکایت

نوامبر 4, 2009 با منورالحضور

هنگام سحر، خروسی بالای درخت شروع به خواندن کرد و روباهی که از آن حوالی می گذشت به او نزدیک شد.
روباه گفت: تو که به این خوبی اذان می گویی، بیا پایین ب هم به جماعت نماز بخوانیم.
خروس گفت: من فقط مؤذن هستم و پیشنماز پای درخت خوابیده و به شیری که آنجا خوابیده بود، اشاره کرد.
شیر به غرش آمد و روباه پا به فرار گذاشت.
خروس گفت مگر نمی خواستی نماز بخوانیم؟ پس کجا می روی؟
روباه پاسخ داد: می روم تجدید وضو می کنم و برمی گردم.

به استکبار داخلی بگوئیم : نه!

نوامبر 3, 2009 با منورالحضور

یادداشت زیر نگاهیست بر واقعه‌ی تاریخی 13 آبان 1358 که در سرنوشت انقلاب ایران نقشی پررنگ داشته و سایه‌‌ی آن بر تغییر مسیر انقلاب به روشنی دیده‌ می‌شه. در ابتدا ذکر نکات زیر الزامی است :

  • در بدو پیروزی انقلاب، بخشی از بدنه‌ی روحانیت خواستار رسیدن به حکومت نبوده و با حاکمیت روحانیت مخالف بودند و بخش دیگری در نقطه‌ی مقابل خواهان مشارکت در حکومت و اداره‌ی کشور و در نوع رادیکال‌تر آن حکومتی مذهبی بودند.
  • اولین دولت بعد از پیروزی انقلاب که به دولت موقت شهرت داشت به نخست وزیری مرحوم مهندس بازرگان، دولتی بود مستقل و لیبرال که ماموریت مقدمات تشکیل حکومت سیاسی ایران را فراهم سازد( که البته بر سر ماهیت حکومت بحث‌های بسیاری بود که در نهایت شد جمهوری اسلامی )، در همین راستا نیز تلاش‌های بسیاری کرد که تمام گروه‌ها و گرایشات سیاسی در تشکیل آن مشارکت داشته باشند که همین امر هم موجب بروز تنش‌هایی گشت و جریانی که سعی در مصادره‌ی انقلاب داشت، سنگ‌اندازی بسیاری در مسیر حرکت دولت موقت نمود و برخوردهایی هم صورت گرفت میان طرفین، درگیری‌ها در دانشگاه‌ها، زدو خوردها در راهپیمایی‌ها و …
  • در 9 آبان 1358 مهندس بازرگان رئیس دولت موقت به اتفاق چمران وزیر دفاع، دکتر یزدی وزیر خارجه و سرلشکر شاکر رئیس ستاد مشترک ارتش برای شرکت در جشن استقلال الجزایر به آن کشور سفر کردند( نخستین سفر خارجی اولین دولت انقلاب )، که ضمن این سفر ملاقاتی با برژنسکی( مشاور امنیت ملی امریکا در دولت وقت ) داشتند که این امر سبب بروز اعتراضات شدیدی از سوی انقلابیون مسلمان و مذهبی شد، وی 12 آبان به ایران بازگشت و تنها دکتر یزدی باقی ماند برای ادامه‌ی مذاکرات.
  • 13 آبان مصادف بود با حمله‌ی کوماندوها به دانشگاه تهران در سال 57 و هم سالگرد حمله به مدرسه‌ی فیضیه قم، قرار بود تظاهراتی با محوریت اعتراض به پذیرش شاه ایران توسط ایالات متحده‌ی امریکا برگزار شود، سایر گرو‌ه‌ها اعم از چپ و مذهبی تدارک ویژه‌ای دیده بودند، ضمن آنکه دولت نیز این روز را تعطیل اعلام کرد. از اینجا بود که زمزمه‌های به اصطلاح ضد استکباری و امریکا ستیزی شدت گرفت.
  • در نهایت ساعت 11 صبح 13 ابان 58 جمعیتی در حدود 400 نفر که خود را دانشجویان پیرو خط امام می‌خواندن با ورود به سفارت امریکا، آن را به تسخیر در آوردند و کارمندان آن را به گروگان گرفته و طی کنفرانسی خبری مطالبات خود را اعلام کردند، ضمن آنکه دیداری هم با سید احمد خمینی داشتند و …
  • بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران، در 14 آبان ماه در دیدار با کارمندان بیمه، اشغال سفرات امریکا را تسخیر لانه‌ی جاسوسی خوانده و آن را انقلابی بزرگ‌تر از انقلاب اول خواندند. سر انجام در 14 آبان 1358 دولت موقت به نخست وزیری مهندس بازرگان بعد 275 روز فعالیت به دلیل وجود مزاحمت‌ها، دخالت‌ها و اختلاف‌نظر‌ها استعفا داد.
  • در 15 آبان طی حکمی که از سوی امام صادر شد، شورای انقلاب مامور اداره‌ی کشور گشت.

با نگاهی اجمالی به آنچه در نکات بالا ذکر شد، به روشنی تاثیر این حرکت غیر دیپلوماتیک بر سرگذشت انقلاب مشخص است، کسانی که تمایل به مصادره‌ی انقلاب به نفع جریان خود را داشتند، با توجه به تضاد فکری با دولت موقت و سایر جریان‌ها و نیز اطلاع از تاثیر جلساتی نظیر اجلاس مذاکرات گوادالوپ در پیش از پیروزی انقلاب و همچنین مذاکرات جاری در نوفل لوشاتو در زمان اقامت کانون رهبری در فرانسه و مذاکرات انقلابیون با سایر دول، و همچنین مذاکرات صورت گرفته مابین مرحوم بازرگان و دکتر یزدی با نمایندگان امریکا در الجزایر، از بیم آنکه نتوانند حاکمیت را به نفع خود مصادره کنند، در حرکتی کودتا گونه با حمله به سفارت امریکا در تهران، عملا دولت موقت و سایر جریان‌های شرکت کننده در انقلاب را غافلگیر کرده و روند جاری انقلاب را به نفع خود تغییر داده و حرکت مردم از استبداد به سوی دموکراسی و اعمال حق حاکمیت ملی را عملا با این کار ناکام گذاشتند.

امروز هم همان اراده، در خرداد 88 نتیجه‌ی آرا را به نفع جریان خود مصادره نموده و دولت کودتا را بر سر کار آورد، اما حضور و اعلام آنکه اینگونه تحرکات جایی در میان مردم ندارد از مهمترین آکسیون‌هاییست که باید همواره در دستور کار قرار گیرد، حرف‌های وابستگان به دولت کودتا خود نشان از استیصال کودتاچیان است، از جمله روزهایی که با حضور مردم می‌توان پایه‌های تکیه‌گاه کودتاچیان را لرزاند 13 آبان است، روزی که جریان کودتا سال‌هاست تلاش می‌کند تا آن را در اذهان مردم به عنوان یک روز ملی و مردمی جا بی‌اندازد. بیایید با حضور خود به استکبار نه بگوئیم، اما اینبار به استکبار داخلی. 

دیدن چند وبلاگ نویس در آن دنیا

نوامبر 2, 2009 با منورالحضور

دیشب خواب خیلی وحشتناکی دیدم، شاید بشه گفت یک کابوس… خواب دیدم که فوت کردم، شدم مرحوم مغفور و دیار فانی رو به قصد دیار باقی ترک کردم… رسیدم به دیار باقی… خیلی شلوغ بود… همین که خواستم وارد بشم دیدم یه فرشته دم در نشسته، بالای در نوشته شده بود دیوان محاسبات… گفتم : خواهر( آخه فرشته‌ خانم بود) من فوت کردم، چیکار کنم ؟ اولا که تحویل نگرفت، راستش من موقع فوت تی شرت و پیژامه تنم بود و با کت و شلوار به اون دنیا نرفته بودم که، میدونم تیپم ضایع بود اما چه کنم دیگه! دستم از دنیا کوتاه بود برادر!، خلاصه اشاره کرد که باید نوبت بگیرم، از این دستگاه‌ها اون گوشه بود، از این‌ها که توی بانک‌ها می‌گذارن، رفتم یه نوبت گرفتم دیدم اوووووووووووووووووووووووو یه عدد هست که خیلی طویله!  رفتم پیش نگهبان در، یه هزار‌ تومنی از جیبم در آوردم بذارم توی جیبش و رد بشم، دیدم که خشمگین شد! گفتم آقا شرمنده، می‌دونم کمه، اون دنیا هم بخاطر همین رشوه‌ی کم رفتم بازداشتگاه، اما وجدانی شما با ما بساز، بعد ما در خدمتیم، جبران می‌کنیم… طرف گفت : مهندس! بابا منم منصوری! نگهبان کارگاه! نشناختی ؟ گفتم : ای بابا، منصوری! تو هم مردی؟ گفت : آره، معلوم شد که نیرو کم آوردن، فرشته‌ها هم همه زن هستن! نیرو کمکی گرفتن از بین اموات! خلاصه ما با آشنا بازی و این‌ها رد شدیم…

رفتم اون طرف دیدم چه خبره! شلوغه، یه تعداد فرشته نشستن و دارن تشکیل پرونده می‌دن، خلاصه ما هم از میز یک شروع کردیم، یه فرم بود که پر کردم و بعد هم میز دو … الی آخر، آخر سر هم دیدم پرونده‌ی ما رو گذاشتن توی یه پوشه‌ی سبز و گفتن از در سبز برید، گفتم : برادر اینجا هم سیاسی بازی؟ من می‌خوام از در قرمز برم! گفت: پرونده‌ی شما سبز رنگه، یعنی می‌ری بهشت، قرمز‌ها دوزخی هست، داشتم با طرف صحبت می‌کردم که یهو دیدم چند تا از بر و بچ بلاگر هم از راه رسیدن، اما همه پرونده‌هاشون قرمز بود! با یکی سلام و علیکی کردم، پرسیدم فلانی چی داشتید توی پرونده که قرمز شده؟ یهو تا اومد حرف بزنه، دیدم از دهانش یه مار 2 سر زد بیرون! من رو می‌گی خوف کردم، ترسیدم! به فرشته گفتم : اخوی، جرم این دوستای ما چیه ؟ این‌ها رو من از تخم چشمم هم بیشتر قبول دارم، خدائیش بچه‌های فرهیخته‌ای هستن، جریان چیه ؟ گفت: یه عده از این‌ها ناراحتن، ازشون دلخورن، این‌ها به وبلاگ‌های دیگه سر می‌زدن، اما کامنت نمی‌گذاشتن… که یهو از خواب بیدار شدم!

حالا برادر من، خواهر من، بله همین شما ! با خودت هستم چرا بغل دستیت رو نگاه می‌کنی ؟ خوبه که این فقط یه خواب بود و من زود بیدار شدم، اما خدائیش بترسید از اون روزی که به عذاب الهی گرفتار بشید، بترسید از اون روزی که سرب داغ بریزن توی حلقتون، بترسید از اون روزی که سیخ داغ بکنن توی چشمتون، مار هفت سر و خر یه چشم این‌ها رو ببینید! بترسید از اون روزی که در آتش جهنم گرفتار می‌شید، برای اینکه دفع بلا بشه یه کامنت بگذارید! اینطوری هم از دل من رو شاد کردید و هم از آتش دوزخ رها شدید ! گفته باشم

معبد آناهیتا

اکتبر 31, 2009 با منورالحضور

noroz-87-171معبد آناهیتا در بیشاپور در شمال شهرستان کازرون در استان فارس قرار داره و باقی مانده از دوران ساسانی می‌باشد. سازه‌ای بسیار زیبا که دیرزمانی عبادتگاه بوده. این سازه‌ی زیبا در تراز منفی زمین ساخته شده و به علت آنکه مدت‌ها در زیر خاک مدفون بوده است دیواره‌های پایینی آن سالم مانده اند. شخصا به دلیل علاقه‌ی خاصی که به تاریخ دارم، تصمیم گرفتم بررسی‌هایی را در زمینه‌ی مهندسی سازه‌های تاریخی داشته باشم، بررسی موضوعاتی از قبیل اصول طراحی و تکنولوژی اجرایی سازه‌های قدیمی.

در این معبد نکات جالبی توجه من رو به خودش جلب کرد، یکی نحوه‌ی مهاربندی دیوار‌ها در مقابل فشار وارده از طرف خاک پشت دیوار، noroz-87-172دوم طراحی پله‌ها، سوم طراحی کانال‌های آب و تامین دبی لازم جهت ایجاد جریان پایدار و پیوسته ی آب و چهارم نحوه‌ی اجرای این سازه‌ی زیباست. یکی از نکات مهمی که باید به آن توجه داشت نحوه‌ی تراز بندی سطوح کف و شیب بندی آن است با توجه به آنکه در آن زمان دوربین‌های نقشه برداری و ماشین آلات فعلی موجود نبوده.  یک کم که سرم خلوت بشه، مقاله‌ای مفصل در مورد نحوه‌ی ساخت این بنا خواهم نوشت.

کدام ب ک ا ر ت ؟

اکتبر 30, 2009 با منورالحضور

شاید اولین بار باشه که در وبلاگم از چنین موضوعی صحبت می‌کنم، در وبلاگ ویولت به این موضوع برخوردم، موضوعی که شاید در ظاهر نه اما در باطن سوال خیلی‌ها باشه، اما طرحش نمی‌کنن. یه عده هم افراط و تفریط می‌کنند و با ارزیابی غلط و استدلال‌های شخصی به اصطلاح جوابی می‌دهند به این مساله و رد می‌شن.

به نظر من مهمتر از بکارت جسمی، بکارت روحی و ذهنی هست، همه‌ی ما دیدیم زنان و مردانی رو که در آن واحد دارای روابط موازی هستن، خوب در این حالت بکارت چه ارزشی می‌تونه داشته باشه وقتی که ذهن طرف شما در جایی دیگه‌ای پر می‌کشه؟، جسمش پیش شماست اما روحش جای دیگه‌ای. سنت حاکم بر جامعه محترم هست، اما دیگه شرط کافی برای تضمین بقای یک رابطه نمی‌تونه باشه، باید معیار‌ انتخاب رو تغییر داد، باید این رو بپذیریم که اگر می‌خواهیم متعهد یک رابطه بشیم، روحا و جسما به تعهدمون پایبند باشیم.

یک فرد( فارغ از زن یا مرد بودن ) یک بکر درونی داره؛ تنها یک بار امکان این رو داره که این بکر درونی رو با یک نفر به اشتراک بگذاره، اون هم مستلزم وجود زمینه‌ی لازم هست، مثل شناخت و درک عمیق طرفین نسبت به همدیگه و این زمینه در هر رابطه‌ای هم بوجود نخواهد آمد، شاید یکی از دلایلی که روابط دو طرف بعد از مدتی به گسست منتهی می‌شه همین باشه، نرسیدن به اشتراک لازم. البته کشف اشتراکات نیازمند صرف زمان زیاد هست و گفتگو و البته ایجاد تغییرات.

اما ذکر این نکته هم خالی از فایده نخواهد بود:

پیش آمده که در مقطعی از زندگی شخصی وارد زندگیتان شده، بعد از تجربه‌ی یک سری از مسائل، به دلایلی که الزاما بد هم نیست، مثل وجود تفاوت‌ها و … اون رابطه به پایان رسیده، اگر وارد رابطه‌ی جدید می‌شوید باید تماما دیگه به اون رابطه متعهد باشید، اینکه آدم در گذشته خودش سیر کنه و افسوس بخوره، دائم رابطه‌ی فعلی رو با قبلی مقایسه کنه، مفید که نخواهد بود هیچ، به ضرر رابطه‌ی جدید هم تمام خواهد شد، اگر کسی رو خواستید، کاملا مال او باشید و از روابط قبلی تنها درس بگیرید برای حفظ و پایداری رابطه‌ جدید.

بهشت

اکتبر 29, 2009 با منورالحضور

بچه از باباش می‌پرسه : بابا تو بهشت زن‌ها از شوهر‌هاشون جدا زندگی می‌کنن یا با هم هستن ؟ بابا می‌گه : بچه جون اگر زن‌ها با شوهرشون یه جا باشن که اونجا دیگه بهشت نمی‌شه!

شیشه ی پنجره را باران شست

اکتبر 26, 2009 با منورالحضور

42-15315124

وای باران،

باران

شیشه ی پنجره را باران شست.

از دل من اما ،

چه کسی نقش تو را خواهد شست؟

آسمان سربی رنگ

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ.

می پرد مرغ نگاهم تا دور،

وای باران

باران،

پر مرغان نگاهم را شست…

پانوشت : اولین بارون پاییزی هم در اهواز آمد، البته خیلی نم نم و کوتاه…

یک طرح کارگاهی

اکتبر 24, 2009 با منورالحضور

این شابلون رو برای یه شرکت طراحی کردم، راستش اصلا مربوط به من نبود، اما دیدم که در طول یک پروژه اشتباه سرپرست کارگاهشون باعث شده تا محل قرار گیری بولت‌های انتظار اشتباه کار بشه و در نتیجه بیس پلت‌هایی که قراره نصب بشن اصلا با بولت‌ها همخوانی نداره، این در یک پروژه‌ی صنعتی یعنی فاجعه، ابتدا قرار بود که تخریب کنند که دیدن اصلا به صرفه نیست، بعد با شرکت هیلتی وارد مذاکره شدند که مبلغ گزافی بابت اصلاح و کارگذاری بولت‌های جدید مطالبه کرد، اونجا بود که بر مبنی تجربه‌ی گذشته‌ام که چیزی شبیه به این رو درست کرده بودم، این شابلون رو طراحی و بعد هم ساختم، هم سرعت کار رو فوق‌العاده افزایش داد، هم در هزینه صرفه‌جویی کرد و هم کار باهاش ساده است، هم ساختنش خیلی ساده‌است، نماینده‌ی شرکت هیلتی ازش چند تا عکس گرفت! خیلی از این ایده‌ خوششون اومد، خیلی راحت با دوربین نقشه برداری محل دقیق رو مشخص می‌کنند، بعد محل بولت‌ها رو با دریل سوراخ می‌کنند، بعد از قرار دادن بولت‌ها چسب بتن می‌ریزند و بعد هم که آماده‌ی استفاده می‌شه… این شابلون هم کمک می‌کنه که دقیقا میلگرد‌ها تراز باشن و هم در محل دقیق خودشون قرار بگیرن… چیز ساده‌ای طراحی کردم اما در نوع خودش نمونه‌ای نداشته تا حالا.

DSC01417

DSC01423

DSC01430