مغنی نوای طرب ساز کن
به قول و غزل قصه آغاز کن
که بار غمم بر زمین دوخت پای
بضرب و اصولم بر آور زجای
مغنی نوایی به گلبانگ رود
بگوی و بزن خسروانی سرود
روان بزرگان ز خود شاد کن
ز پرویز و از باربد یاد کن
چنان برکش آواز خنیا گری
که ناهید چنگی برقص آوری
مغنی دف و چنگ را ساز ده
به آیین خوش نغمه آواز ده …
هفته ای که گذشت ، هفته ی پر فراز و نشیب و عجیب و غریبی بود ؛ اما خوشبختانه تکلیف یه سری ابهامات و دودلی ها برای من روشن شد ، خصوصا روز سه شنبه که تیر خلاصی به یک ابهام قدیمی که مدت مدیدی فکر من رو به خودش مشغول کرده بود شلیک کردم و از دست این مشکل فکری راحت شدم هر چند که نتیجه ای که گرفتم نتیجه ی دلخواه نبود . سفری فشرده به سنندج داشتم که یک چراغ رو در مسیر در پیش روی من روشن کرد . شخصی رو ملاقات کردم که تاثیر بسیار زیادی بر من گذاشت و من رو شیفته ی خودش کرد . سفر سنندج برام تجارب بسیار زیادی رو به همراه داشت و با اینکه سفری کوتاه بود نتایج پرباری رو برای من در بر داشت و چیزهایی در این سفر مشاهده کردم که بسیاری شاید هیچ وقت نتوانند مشاهده کنند .
رانندگی در نیمه شب هم که صفای خودش رو داره ، تاریکی مطلق ، کوه های بلند ، دره های عمیق و برق شب نماهای کنار جاده و خط کشی مسیر راه … همه و همه بر جذابیت این سفر افزود . صدای جادویی شاه ماهی هنر ایران گوگوش که با صدای زیبای خودش میخواند : جاده اسم من رو فریاد میزنه … بیش از پیش رانندگی رو لذت بخش کرد . هوای عالی ، سکوتی که آدم رو به فکر عمیق وامیداره و باعث میشه به همه چیز از گذشته و حال و آینده فکر کنه . راستی میگن هر کس شب توی راه روباه ببینه خبر خوشی بهش میرسه این رو از راننده های ماشین های سنگین زیاد شنیدم ، من هم توی مسیر برگشت دو بار روباه دیدم ! فکر کنم یه خبر خوش دو قبضه تو راه داشته باشم … خبر خوش کجایی بیا دیگه منتظرم …
