بایگانیِ دسامبر, 2007

نابرده رنج گنج میسر نمی شود !!!

دسامبر 30, 2007

                                                    شیطون

تقلب توانگر کند مرد را

تو خر کن دبیر خردمند را !!!

امتحان ریاضیات گسسته داشتیم ترم اول . این درس ریاضیات گسسته واقعا چرت و پرت بود به هیچکاری هم نیامد در طول دوران تحصیل ما تا به حال !  من و محمد رفیقم قرار گذاشتیم با هم درس بخونیم ، راستش من هیچی بلد نبودم سرکلاس هم مینشستم آخر و با همین محمد و چند تا دیگه از بچه ها بقیه رو سک میدادیم و هرکس هم که از دبیر سوال میکرد کارش تمام بود !

صبح رفتم خونه محمد اینها و مشغول درس خوندن شدیم ! نه من چیزی بارم بود نه محمد خان ! یه دو ساعتی که گذشت گفتم آقا بریم بیرون یه دوری بزنیم که خستگی از تنمون در بیاد و بعد برگریدم دوباره درس بخونیم ! رفتیم و دور زدن همان و درس نخواندن هم همانا ! مشغول فوتبال شدیم تا بعد از ظهر !!!! بعد از ظهر برگشتیم خونه و دوباره نشستیم پای درس دیدم نخیر ! خستگی ناشی از بازی اصلا مجال درس خوندن نگذاشته ! به محمد گفتم : من خونه آقای (…) رو بلدم ! بریم در خونه اش یه کلاس خصوصی برامون بذاره تا یاد بگیریم وگر نه با این وضع 4 یا 5 بیاریم هنر کردیم !!!

محمد خان ما هم یه موتور داشت روشن کرد و ما هم ترکش نشستیم دونفری با دفتر و کتاب رفتیم در خونه دبیرمون ! ساعت شده بود حدود 6 ! زنگ زدیم بعد از چند لحظه یه پسری در رو باز کرد ! گفتیم آقای (…) هستن ؟؟؟ گفت : آره اما دستش بنده ! صبر کنید ! … چند دقیقه ای گذشت دیدم دبیرمون اومد دم در ! با سر و وضع نامرتب و رنگی ! ما رو که دید تعجب کرد !گفت : چی می خواین ؟ ما هم بهش گفتیم برای چی آمدیم ! گفت : من اصلا وقت ندارم سرم هم خیلی شلوغه ! برید دنبال کارتون … ما هم اصرار و اون انکار ! تا بلاخره گفت حالا که اصرار میکنید بیایید تو این کیسه ها رو بگذارید توی صندوق ماشین ! ما هم از خدا خواسته رفتیم و گفتیم حتما زود کارش تمام میشه و بعد بهمون درس میده ! کارمون که تمام شد دیدم آقا اومد سوار ماشین شد و راه افتاد ! بهش گفتیم آقا پس درس ؟؟؟ گفت : من که گفتم وقت ندارم امشب باید این دیوارها رو تمام بشه راه افتاد !!!

من هم به محمد گفتم محمد موتور روشن کن بریم دنبالش ! ما هم راه افتادیم دنبال دبیرمون تو خیابون !!!  یه جا زد کنار ! گفتم : یا حضرت عباس الان که دخلمون رو بیاره ! به ما اشاره کرد که بیایین ! ما هم رفتیم گفت : یه ساعت دیگه بیایید خونه ! ما هم خوشحال که بلاخره قبول کرد برامون کلاس بذاره ! بعد از یکساعت رفتیم خونه دبیرمون … رفتیم داخل و دیدیم مشغول نقاشی دیوار اتاق ها هستن ! بهمون گفت : مشغول شید دیگه !!! ما هم که پر رو  قلم موی نقاشی رو برداشتیم و مشغول نقاشی شدیم و پنجره ها رو نقاشی کردیم … آخر سر هم آقای (…) برگه های سوال امتحان فردا رو داد دستمون ! اما گفت : وای به حالتون اگر سوال ها رو بدید دست بقیه ! ما هم که از خوشحالی روی پای خودمون بند نبودیم ! قول دادیم و از خونه زدیم بیرون ! تمام شب داشتیم جواب ها رو استخراج میکردیم ! البته به یکی دو تا از دوستان خودی هم خبر دادیم که درس رو تعطیل کنید که سوال ها دست ماست !!! اون شب همه دور هم جمع بودیم و سوال ها رو حفظ کردیم و …  

فرداش یکی از باقلوا ترین امتحانای زندگیم رو دادم ! یادش بخیر !!!

پانوشت : امروز با دیدن محمد بعد از 4 ماه یاد این خاطره افتادم ، کلی با هم خندیدیم و یاد گذشته ها کردیم ! محمد الان در لندن زندگی میکنه و داره فوق لیسانس کامپیوتر میگیره . کلی هم یاد حسن پسر خاله ی محمد افتادیم و از همونجا بهش زنگ زدم و خندیدیم ، حسن پسرخاله ی محمد خلبانه ! ما اسمش رو گذاشتیم حسن جیمبو !!!  

باورم نیست ز بد عهدی ایام هنوز

دسامبر 29, 2007

 زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست

هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود

صحنه پیوسته بجاست

خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد …

پانوشت : هر رفتنی رسیدن نیست ، اما برای رسیدن باید رفت

تراژدی دموکراسی

دسامبر 28, 2007

                                                        بی نظیر بوتو

دیروز شاهد به وقوع پیسوتن یک تراژدی برای دموکراسی و دموکراسی خواهان در پاکستان بودیم ، ترور بی نظیر بوتو رهبر حزب مردم پاکستان و نخست وزیر اسبق این کشور که پس از هشت سال از تبعید به کشور بازگشت تا با شرکت در انتخابات 18 دی ماه مقدماتی را جهت انتقال قدرت از نظامیان به احزاب سیاسی فراهم آورد . ترور بی نظیر بوتو قابل پیش بینی بود . اما باید دید از این ترور چه کسانی سود می برند و با زنده ماندن نهضت آزادی خواهی و دموکراسی خواهی چه کسانی زیان میبینند ؟

پاکستان این روزها آبستن حوداثی است که برآیند آن را در تروریسم و ترور شخصیت های سیاسی شاهدیم ، پاکستان صحنه ی تقابل سنت و مدرنیته است ، تقابل بنیادگرایان و متحجران با دمکراسی خواهان . این معضل ریشه در گذشته ی نچندان دور منطقه دارد و به زمان حضور ارتش اتحاد جماهیر شوروی در افغانستان و طبیعتا مسائل مرتبط با آن باز می گردد . در آن زمان بنیادگرایی مذهبی به عنوان ابزاری کاربردی توسط ارتش و سازمان اطلاعات پاکستان به کار برده شد جهت دستیابی به اهداف استراتژیک آن کشور در افغانستان اما اکنون دیگر این ابزار کارایی ندارد و باید مهار شود ، متاسفانه این ابزار از کنترل کشورهایی بوجود آورنده خارج شده و تبدیل گشته است به جریانی خودمحور که به صورت مستقل عمل میکند و توان تحمل تفکر آزاد را ندارد و با ترور آن را وادار به سکوت میکند .

با وقوع این حادثه ی تروریستی بر پیچیدگی های سیاسی داخلی پاکستان افزوده شد ، باید به زودی شاهد شکل گیری اتحاد میان موافقان و مخالفان ارتشبد مشرف در مبارزه با بنیادگرایی در آن کشور باشیم ، تا کنون تنها بخشی از احزاب سیاسی و مردم پاکستان از ارتشبد در سرکوبی تندروهای افراطی حمایت میکردند و عده ای نیز از افراطی های پاکستان حمایت می نمودند و خواهان بوجود آمدن یک کشور اسلامی با حکومت اسلامی نظیر ایران بودند و این شکاف باعث گشته بود که مشرف تا حدودی در جنگ با تروریسم نرمش نشان دهد ، البته عوامل دیگری نیز در این برخورد نرم دخیل بوده اند از جمله استفاده ی ابزاری و تبلیغاتی از این معضل جهت چانه زنی و گرفتن امتیازات بیشتر از غرب و امریکا ، اما اکنون به احتمال زیاد شاهد همنوایی مخالفان و موافقان جنگ با ترور خواهیم بود ، مردم پاکستان قطعا به این امر واقفند که در صورت بقای تفکرات افراطی مذهبی بهای سنگینی را خواهند پرداخت که حتی ممکن است به قیمت بی ثباتی و جنگ داخلی فرقه ای درآن کشور تمام شود و اعتبار بین المللی کشورشان را در جامعه ی جهانی به زیر سوال رود نظیر آنچه که برای کشورمان ایران رخ داد .

پاکستان روزهای سخت و پر التهابی را در پیش خواهد داشت ، باید دید و منتظر بود که چه پیش خواهد آمد ، بی نظیر بوتو کشته شد اما مرگ وی فصل جدیدی در تاریخ سیاسی پاستان گشود .  

پانوشت : اگر علاقه داشتید به وبلاگ دیگر من با عنوان سیاست به روایت دیگر سر بزنید مسائل مرتبط با پاکستان و افغانستان رو تا حدودی باز کردم و گزیده ی برخی از مقالاتی است که از من در روزنامه ها چاپ شده البته مدتیست که به دلیل مشغلات زیاد فرصت نکردم به روز رسانی کنم اما به زودی ادامه مقالاتم رو خواهم گذاشت در وبلاگ . این توضیح رو هم بدم که من به صورت تخصصی در حوزه ی پاکستان و افغانستان مقاله می نویسم و مسائل رو پی گیری میکنم .

90 و عادل فردوسی پور

دسامبر 27, 2007

                                        فردوسی پور

هر هفته دوشنبه شب ملیونها فوتبال دوست ایرانی به پای تلویزیون مینشینند تا برنامه ی محبوبشان 90 را تماشا کنند ، الحق و الانصاف برنامه ایست موفق و جذاب که به همت عادل فردوسی پور تهیه میشود . همیشه هم موضوعات داغی در مورد فوتبال کشور و حاشیه های جذاب آن در این برنامه مطرح و تجزیه و تحلیل میشود ، دوشنبه این هفته اما برنامه واقعا داغ داغ داغ بود ، دعوت از صفایی فراهانی و شرکت وی در این برنامه و حلاجی معضلات گریبانگیر فوتبال کشورمان و همچنین اشاره به پاره ای مسائل پشت پرده در مورد انتخابات فدراسیون فوتبال آن هم به صورت مستند باعث شد که این برنامه بیش از پیش جذاب و داغ شود و در نهایت مسئولینی که دعوت فردوسی پور را رد کرده بودند مجبور شوند با برنامه تماس تلفنی برقرار کنند و در آخر وقتی پاسخی منطقی نداشتند به مهمان برنامه و منتقدین توهین نمایند .

دوشنبه شب همه شاهد بودیم که یک برنامه ی ورزشی اگر اندکی مجال و آزادی پیدا کند چگونه میتواند معضلات و مشکلات را مطرح و مقصرین را نیز شناسایی کند ، ای کاش هفته ای  نیم ساعت فقط نیم ساعت به تلویزیون اجازه داده شود تا برنامه ای آزاد و انتقادی نسبت به سایر امور جاری کشور داشته باشد آن وقت میدیدم که پای چه کسانی به وسط کشیده میشد ! ، اما از گوشه و کنار خبر میرسد که فشارها بر مسئولین رسانه ی دولتی افزایش یافته تا عادل فردوسی پور را از برنامه ی نود کنار بگذارند ، موضوع کنار گذاشتن فردوسی پور بیش از پیش با پخش گزیده شده و همراه با سانسور برنامه ی نود در شبکه ی جام جم 1 و 2 قوت گرفته است و نشانگر این است که اعمال فشار بر صدا و سیما کارگر بوده تا حدی که بخش های مربوط به صحبت های اقای صفایی فراهانی کلا از آن حذف گردیده است گویی که اصلا مهمانی با این نام حضور نداشته است ! باید منتظر بود و دید آیا وی نیز به سرنوشت فرزاد حسنی دچار خواهد شد ؟  

متاسافانه مسئولین در غیاب مطبوعات و رسانه های آزاد و منتقد عادت کرده اند تا بجای حل مساله ، صورت مساله و حتی ذهنی که آن مساله برایش مطرح شده را پاک نمایند ! انگار که نه انگار که اصلا مساله ای اینچنین موجود بوده است !

درخت دوستی بنشان که کام دل ببار آرد

دسامبر 26, 2007

                                       دوستی

همه ی ما دوستانی داریم ، اوقاتی رو با اونها میگذرونیم ، در شادی و غم هم شریکیم ، در مشکلات در کنار هم هستیم ، از هم پشتیبانی میکنیم ، اما دوستی هم دارای مرتبه بندی خاص خودشه ! هر کدوم از دوستان با توجه به عمق این رشته ی دوستی دارای جایگاهی مخصوص به خود هستند ، بعضی محرم اسرارند و رازدار ، بعضی یک کم کمتر و بعضی تنها یک دوست هستند.  حد بالای آن رفاقته ، دوستی وقتی به عمق و ژرفا برسه تبدیل میشه به رفاقت ، دو رفیق با هم جیبشون یکیه ، مشکل دیگری مشکل خودشونه ، خانواده ی رفیق خانواده ی خودشونه و … اصلا حد و مرزی نیست ما بینشان . اینجاست که میشن : رفیق شفیق ، اهل گرمابه و گلستان . 

تا حالا به این فکر کردید که چه چیزی باعث آغاز دوستی شما شده ؟ یا به عبارت بهتر نقطه ی شروع دوستی شما با دوستانتان کجا بوده ؟ گاهی فقط یک لبخند و سلام باعث آغاز یک دوستی میشه و با گذر زمان آنچنان عمیق میشه که دو دوست تبدیل میشوند به دو رفیق و یک روح در دو بدن . دوستی های دوران کودکی خیلی راحت شروع میشد ، توی اون دنیای پاک و ساده و بی آلایش همه چیز هم ساده بود ، به بهانه ی بازی ، کشیدن نقاشی و همکلاس بودن آغاز میشد و رفته رفته اوج میگرفت ، بزرگ تر که شدیم معیار های دوستی هم طبیعتا دستخوش تغییراتی شد ، گاهی دوستان قدیم غربال شدند و بعضی کنار رفتند ، دوستان جدیدی وارد زندگی ما شدند که مشترکات نوینی با هم داشتیم و داریم و این دوستی های جدید بر مبنای اون ها شکل گرفت ، اما آنها که ماندند دیگه ماندگارند و جزو اصحاب . اما یک نکته ی خیلی مهم اینجاست : حفظ دوستی خوب و رفاقت قدیمی خیلی سخته . چون مسئولیت ما در برابر دوست و رفیق خیلی زیاده و وظایفمون در قبال رشته ی دوستی از دامنه ی گسترده ای برخوردار میشه .  

پانوشت : وقتی دست دوستی به کسی دادی و یا علی گفتی باید تا آخرش بری ، تا آخرین ایستگاه ، به هر قیمتی و هر خطری .   

آخرین بیت

دسامبر 25, 2007

                                               رویا

رویای من این بود

در سایه روشن خواب و بیداری

کودکی نشسته بر شانه های ابدیت

رنگ می باخت پروانه ی خیالش در  پیله ای کبود

افسوس کسی آخرین بیت شعرش را نشنید

“عزیزم آن خانه ی ابریشمی از آن تو بود”

افسوس …    

سوله

دسامبر 24, 2007

                                        سوله

یکی از زیبا ترین و جالب ترین سازه های عمرانی سوله است . سوله به دلیل کاربرد عمدتا صنعتی از نظر طراحی با سایر سازه ها متفاوت است خصوصا آنکه قاب ها در این نوع سازه ها کاملا متفاوت بوده و دارای شیب می باشند و دهانه ها نیز نسبت به سایر سازه ها بزرگتر است . به دلیل بزرگ بودن ابعاد تیر ها و ستون ها ، جهت اجرای این سازه نمی توان از پروفیل های موجود در بازار استفاده نمود و باید اقدام به ساخت آنها کرد که اصطلاحا به آن تیر ورق میگویند .

امر طراحی سوله کاریست تخصصی و بسیار دقیق ، فاکتورهای مهمی در طراحی دخیل هستند که بی توجهی به آنها می تواند هم هزینه ی گزافی را به سازنده تحمیل کند که صرفه ی اقتصادی را زیر سوال می برد و هم ممکن است نتیجه ی معکوس داده و استحکام و پایداری سازه را تضعیف نماید . برای طراحی یک سوله اطلاعات زیر مطلوب است :

1-       بار برف و نیروی باد

2-    ارتفاع جانبی سوله

3-       شیب مورد نظر سقف و طبیعتا محاسبه ی ارتفاع تاج

4-       طول دهانه ی عرضی

 5-   طول دهانه های طولی و تعداد قاب های طولی در نظر گرفته شده

6-       آیا جرثقیل در طراحی سوله در نظر گرفته شود یا خیر ؟

7-       پوشش مورد نظر سقف .

با دانستن اطلاعت فوق و ابعاد در نظر گرفته شده جهت سوله اقدام به طراحی آن می نماییم که در نهایت تبدیل به نقشه ای اجرایی خواهد شد و می رود برای اجرا .

اما اجرای سازه ی سوله خود ماجرایی دیگر است ، در ظاهر آسان اما در باطن مشکل و سخت است و باز هم کار هر کسی نیست و تیم های مهندسی خاصی هستند که نسبت به اجرای سوله اقدام می کنند . مونتاژ و رگلاژ و تنظیم قاب های سوله کاریست بسیار حساس ، هممواره در نظر داشته باشید که مهاربند های جانبی سوله به سرعت و همزمان اجرا گردند زیرا یکی از نقاط ضعف سازه ی سوله ضعف پایداری آن در برابر نیروهای جانبیست که البته این امر توسط مهاربند های جانبی کاملا مهار میگردد اما زمان اجرای آن از اهمیت قابل ملاحظه ای برخوردار است .  

پانوشت : این سوله در حال اجراست که تصویر آن را مشاهده مینمایید .

روزشمار سرقت (5)

دسامبر 23, 2007

بعد از دو روز که دیدم از طرف نیروی انتظامی با من تماس نگرفتند تصمیم گرفتم خودم با در دست داشتن برگه استعلام سرقت خودرو به دایره ی سرقت مراجعه کنم و ببینم آیا از ماشینم خبری شده یا نه ؟ !!! بعد از مراجعه بهم پاسخ دادند که نه ! هنوز خودرو کشف نشده ! این من رو یک کم نگران کرد چون خودم ماشین رو پیدا کرده بودم و با پلیس تماس گرفته بودم و حالا با گذشت دو روز هنوز کشف خودرو گزارش نشده بود ! بعد از پرس و جو مشخص شد که روال اداری باعث تاخیر در اعلام کشف خودرو شده … بعد از 11 روز بلاخره اعلام شد که خودروی مسروقه ی من کشف شده !!!

به اداره ی آگاهی مراجعه کردم برای تحویل گرفتن ماشینم ، اینجا بود که تازه فهمیدم که از چاله در آمده ام و افتاده ام در چاه !!! ، انجام تشریفات اداری یک طرف مطالبات شیرینی مامورین انتظامی یک طرف … جالب اینجا بود که در گزارش کشف پرونده نوشته بود که مامورین گشت انتظامی بعد از صدور فرمان ایست به سرنشینان ماشن مسروقه و فرار آنها دست به انجام عملیات تعقیب و گریز زده اند و در نهایت سارقین با رها کردن خودرو متواری شدند ! که کذب و دروغی بیش نبود ! من زیاد تعجب نکردم از دیدن این گزارش چون پرونده سازی و شرح دروغ در پرونده های کاری در همه جا رواج داره …

اما زمانی که رفتم که ماشین رو تحویل بگیرم … تمام اعصاب خوردی این ایام یک طرف و دیدن وضعیت ماشینم یک طرف … من ماشین رو از سارقین کاملا صحیح و سالم گرفتم … در پارکینگ آگاهی دیدم که : چرخ های ماشین عوض شده و رینگ های اسپرت ماشین رو برداشته اند و به جایش چرخ معمولی گذاشته اند … سیستم پخش ماشین رو برده اند … صندلی های ماشین رو با تیغ موکت بری پاره کرده اند تا بازرسی کنند چیزی درون آن جاسازی نشده باشه ، رودری ها کنده شده بود … اثری از جک ، زاپاس ، جعبه ی ابزار نبود ، باند های ماشین نبودند … حقیقتا یکه خوردم … تمام این دزدی ها هم به نام سارقین خودرو تمام شد نه نیروی جان بر کف انتظامی … صد رحمت به مرام و معرفت و شرف دزدان باز حداقل حرمت نون و نمک رو نگه میدارند و اگر وعده میدهند در آن کاستی نیست …

نزدیک به 400 هزار تومان به ماموران آگاهی باج دادم تحت عنوان شرینی پیدا شدن خودرو … برای یک نامه که از این اتاق ببرم به اون اتاق 50 هزار تومن دادم ! ، سرباز یک طرف ؛ درجه دار یک طرف … خدا نکنه کسی گذرش به چنین جایی بیوفته که حسابی سر کیسه اش میکنن

به هر حال ماشین رو آزاد کردم و بعد از اینکه دستی به ظاهرش کشیدم سریعا فروختمش چون دیگه اون ماشین برای من ماشین بشو نبود و از چشمم افتاده بود … این واقعه برای من چند درس بزرگ به همراه داشت و یکی هم این بود که پلیس دشمن مشترک ماست ، اگر نباشند امنیت ما بیشتر خواهد بود زیرا خود آنها باعث بوجود آمدن نا امنی برای مردم شرافتمند و ایجاد بستری مناسب جهت فعالیت خلافکارن هستند . در مجموع پیش آمد سرقت ماشینم تجربه ای طلایی بود و البته بسیار هیجان انگیز … خاطرات خیلی جالبی برایم به یادگار گذاشت که در اینجا منتشر نکردم و ترجیح میدم که به صورت تجربه ای شخصی باقی بمونه .  

پایان .

زمستان هم از راه رسید

دسامبر 22, 2007

                                         زمستان

زمستان هم از امروز شروع شد ، البته هوا هنوز در خوزستان به اون صورت که باید سرد نشده اما رو به سرد شدنه و یواش یواش سوز سرما رو احساس میکنیم ، تفاوت سرمای خوزستان با سرمای مناطق سردسیر و کوهستانی در همین سوز سرماست که تا مغز استخوان نفوذ میکنه و لباس گرم حریفش نیست ، ویژگی سرمای مناطق دشتی و صحرایی همینه ، در دمای 19 درجه زیر صفر دیوان دره بودم اما اینطور اذیت نشدم که از وزش باد زمستانی صفر درجه ی خوزستان لرزیدم ! . دیروز بارون شدیدی اومد همه جا رو شست . روزها چه با سرعت در حال گذرند ، همین دیروز نوروز بود و حالا باید یواش یواش آماده ی آمدن نوروز بعدی باشیم … زندگی همچنان ادامه داره ، چه ما باشیم و چه نباشیم .

صبح ها اکثرا با مه صبح گاهی همراهه ، مخصوصا مرکز شهر که در جنب رود کارون قرار داره ، صبح های زود که به سر کار میرم وقتی از روی پل رد میشم اصلا نمیشه رودخانه رو دید و اصلا نمیشه تشخیص داد انتهای پل رو … خیلی زیباست ، جاده هم همینطور ، رانندگی در مه سنگین واقعا لذت بخشه و البته خطرناک . دقیقا مثل گذر از یک ابهام بزرگه که تنها با امید به رسیدن به مقصد قابل تحمل میشه .

پرندگان مهاجر هم آمدند ، حاشیه ی رودخانه ی کارون و بهمن شیر و اروند رود و کرخه پذیرای مرغابی و مرغان دریایی هست که هر سال در فصل سرما مهان ما هستن ، وقت شکار هم هست ، شکار مرغابی … کارگاه هم که جنب رودخانه ی اروند کنار هست ، این روزها پرنده های زیادی میشینن توی محوطه کارگاه … تفریح ما هم اینه که بهشون غذا بدیم ، چه سر و صدایی میکنن و چه جنب و جوشی برای گرفتن یک تیکه نون …

پا نوشت : بادبادک تا با باد مخالف روبرو نگردد اوج نخواهد گرفت  . 

یلدا

دسامبر 21, 2007

                                          یلدا

امشب شب یلداست ، طولانی ترین شب سال … یادش بخیر ، بچه که بودیم همیشه بهمون میگفتن که این شب اینقدر طولانیه ! خیلی بلنده و طول میکشه … هر قدر هم که بخوابی و بیدار بشی باز هم شبه و ما هم باور میکردیم … اما واقعا هم طولانی بود … اما حالا … خیلی فرقی نداره با شب های دیگه شاید هم اگر یاد آوری نکنن اصلا یادمون نمونه که امشب شب یلداست … به هر حال خیلی ها به بهانه ی این شب دور هم جمع میشن و میگن و میخندن و فال حافظ میگیرن و هندونه و انار و تنقلات میخورن … شب زیبایست … راستی چند ساعتی بیشتر به پایان فصل پاییز نمونده ، جوجه هاتون رو شمردید ؟

دو بیت از حضرت حافظ انتخاب کردم به مناسبت شب یلدا که میذارم ، امیدوارم 120 یلدای دیگه رو ببینید و شاد باشید و برقرار و بر دوام و سربلند و پاینده و پیروز .

اگر رفیق شفیقی درست پیمان باش

حریف حجره و گرمابه و گلستان باش

تو شمع انجمنی یک زبان و یک دل شو

خیال و کوشش پروانه بین و خندان باش  

به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد

دسامبر 19, 2007

                  خورشید

به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد
به جویبار که در من جاری بود
به ابرها که فکرهای طویلم بودند
به رشد دردنک سپیدارهای باغ که با من
از فصل های خشک گذر می کردند
به دسته های کلاغان
که عطر مزرعه های شبانه را
برای من به هدیه می آوردند
به مادرم که در اینه زندگی می کرد
و شکل پیری من بود
و به زمین که شهوت تکرار من درون ملتهبش را
از تخمه های سبز می انباشت سلامی دوباره خواهم داد
می ایم می ایم می ایم
با گیسویم : ادامه بوهای زیر خک
با چشمهایم : تجربه های غلیظ تاریکی
با بوته ها که چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار
می ایم می ایم می ایم
و آستانه پر از عشق می شود
و من در آستانه به آنها که دوست می دارند
و دختری که هنوز آنجا
در آستانه پرعشق ایستاده سلامی دوباره خواهم داد                                 

                                                  فروغ فرخزاد

روزشمار سرقت (4)

دسامبر 18, 2007

دو روز به همین صورت سپری شد ، ما 17 محلی رو که احتمال میدادیم ماشین در اونجا باشه یا اون سارقین ماشین رو به سرقت برده باشند رو گشته بودیم و نتیجه ای نگرفتیم ، زمان داشت میگذشت و با گذر زمان احتمال پیدا شدن ماشین یا حداقل سالم پیدا کردن اون ضعیف و ضعیف تر میشد .  در این میان شایعاتی هم شنیدیم مبنی بر اینکه یه عده از بچه های بوشهر به خوزستان آمده اند و دست به سرقت خودرو میزنند . در همین اوضاع و احوال چند سرقت ماشین رخ داده بود که مسلحانه بود و مشخصا سارقین اون عراقی بودند ، این هم مزید بر علت شد که من بیشتر سردرگم بشم . ممکن بود سارقین ماشین من هم عراقی باشند و …  

با یه دوست که عراقی بود تماس گرفتم ، میدونستم او دوستانی در میان خلافکاران مخصوصا عراقی ها داره و ازش خواستم که اگر میتونه یه پرس و جویی کنه ببینه میتونه اثری از ماشینم پیدا کنه یا نه ؟؟؟  بعد از ظهر بهم زنگ زد و گفت که هنوز هیچ چیز مهمی دستگیرش نشده اما همچنان میگرده …

بعد از ظهر روز چهارم بود که تیم سوم جستجو که هدف رو متمرکز بر این کرده بود که از درون خود آگاهی یا کلانتری های تابعه یک واسطه پیدا کنه بهم خبر دادند که یه مامور حاضر شده در برابر دریافت مبلغی ماشین رو برام بیاره ! فوری با اون مامور قرار گذاشتم ، بعد از صحبت باهاش از من درخواست مبلغ سه ملیون تومان کرد ، بهش گفتم مشکلی نیست ، تو ماشین رو بیار پول رو نقد بگیر … قبول نکرد و پول رو پیش میخواست … بهش دادم اما این نکته رو هم یادآور شدم که حواسش باشه و اگر بخواد پول ها رو بخوره و به ریش ما بخنده کلاهمون میره توی هم … قرار شد با من تماس بگیره …

صبح حدود ساعت 6 بود که به موبایلم زنگ زد و گفت ماشین در کیلومتر 25 محور اهواز – خرمشهر ( جاده ی قدیم ) رها شده و برم برش دارم … فورا به اتفاق چند تن از دوستان به محل رفتیم … ماشین پایین جاده رها شده بود … خوشبختانه همه چیزش هم سر جاش بود و دست نخورده بود ، تنها شیشه درب سمت راست عقب شکسته بود و سرسویچ ماشین هم شکسته بود قفل پدالها هم باز شده بود اما باقی چیزها سالم بود و دستنخورده … ماشین بنزین نداشت ، از باک یکی از ماشین ها بنزین کشیدم و ریختم توی باکش و حرکت کردیم به سمت اهواز … بعد از اینکه رسیدم اهواز ماشین رو در گوشه ای رها کردم و از تلفن عمومی به پلیس 110 زنگ زدم که ماشینی اینجا رها شده … خودم هم محل رو ترک کردم … این کار رو به این خاطر انجام دادم که اگر میگفتم خودم ماشین رو پیدا کردم توی یک دردسر جدید می افتادم که ماجرا سر دراز داشت و باید چگونگی پیدا کردن رو براشون توضیح میدادم و بماند که احتمال داشت خودم متهم به صحنه سازی سرقت بشم و … کلا یک دردسر جدید بود که دیگه حوصله ی درگیر شدن در آن رو نداشتم …

خلاصه ماشین به دست نیروی انتظامی افتاد و من دلم خوش بود که ماجرا فیصله پیدا کرده … اما این تازه سرآغاز یک دردسر جدید بود که در قسمت بعد توضیح میدم که چه شد و چه رفت …

ادامه دارد …