تقلب توانگر کند مرد را
تو خر کن دبیر خردمند را !!!
امتحان ریاضیات گسسته داشتیم ترم اول . این درس ریاضیات گسسته واقعا چرت و پرت بود به هیچکاری هم نیامد در طول دوران تحصیل ما تا به حال ! من و محمد رفیقم قرار گذاشتیم با هم درس بخونیم ، راستش من هیچی بلد نبودم سرکلاس هم مینشستم آخر و با همین محمد و چند تا دیگه از بچه ها بقیه رو سک میدادیم و هرکس هم که از دبیر سوال میکرد کارش تمام بود !
صبح رفتم خونه محمد اینها و مشغول درس خوندن شدیم ! نه من چیزی بارم بود نه محمد خان ! یه دو ساعتی که گذشت گفتم آقا بریم بیرون یه دوری بزنیم که خستگی از تنمون در بیاد و بعد برگریدم دوباره درس بخونیم ! رفتیم و دور زدن همان و درس نخواندن هم همانا ! مشغول فوتبال شدیم تا بعد از ظهر !!!! بعد از ظهر برگشتیم خونه و دوباره نشستیم پای درس دیدم نخیر ! خستگی ناشی از بازی اصلا مجال درس خوندن نگذاشته ! به محمد گفتم : من خونه آقای (…) رو بلدم ! بریم در خونه اش یه کلاس خصوصی برامون بذاره تا یاد بگیریم وگر نه با این وضع 4 یا 5 بیاریم هنر کردیم !!!
محمد خان ما هم یه موتور داشت روشن کرد و ما هم ترکش نشستیم دونفری با دفتر و کتاب رفتیم در خونه دبیرمون ! ساعت شده بود حدود 6 ! زنگ زدیم بعد از چند لحظه یه پسری در رو باز کرد ! گفتیم آقای (…) هستن ؟؟؟ گفت : آره اما دستش بنده ! صبر کنید ! … چند دقیقه ای گذشت دیدم دبیرمون اومد دم در ! با سر و وضع نامرتب و رنگی ! ما رو که دید تعجب کرد !گفت : چی می خواین ؟ ما هم بهش گفتیم برای چی آمدیم ! گفت : من اصلا وقت ندارم سرم هم خیلی شلوغه ! برید دنبال کارتون … ما هم اصرار و اون انکار ! تا بلاخره گفت حالا که اصرار میکنید بیایید تو این کیسه ها رو بگذارید توی صندوق ماشین ! ما هم از خدا خواسته رفتیم و گفتیم حتما زود کارش تمام میشه و بعد بهمون درس میده ! کارمون که تمام شد دیدم آقا اومد سوار ماشین شد و راه افتاد ! بهش گفتیم آقا پس درس ؟؟؟ گفت : من که گفتم وقت ندارم امشب باید این دیوارها رو تمام بشه راه افتاد !!!
من هم به محمد گفتم محمد موتور روشن کن بریم دنبالش ! ما هم راه افتادیم دنبال دبیرمون تو خیابون !!! یه جا زد کنار ! گفتم : یا حضرت عباس الان که دخلمون رو بیاره ! به ما اشاره کرد که بیایین ! ما هم رفتیم گفت : یه ساعت دیگه بیایید خونه ! ما هم خوشحال که بلاخره قبول کرد برامون کلاس بذاره ! بعد از یکساعت رفتیم خونه دبیرمون … رفتیم داخل و دیدیم مشغول نقاشی دیوار اتاق ها هستن ! بهمون گفت : مشغول شید دیگه !!! ما هم که پر رو قلم موی نقاشی رو برداشتیم و مشغول نقاشی شدیم و پنجره ها رو نقاشی کردیم … آخر سر هم آقای (…) برگه های سوال امتحان فردا رو داد دستمون ! اما گفت : وای به حالتون اگر سوال ها رو بدید دست بقیه ! ما هم که از خوشحالی روی پای خودمون بند نبودیم ! قول دادیم و از خونه زدیم بیرون ! تمام شب داشتیم جواب ها رو استخراج میکردیم ! البته به یکی دو تا از دوستان خودی هم خبر دادیم که درس رو تعطیل کنید که سوال ها دست ماست !!! اون شب همه دور هم جمع بودیم و سوال ها رو حفظ کردیم و …
فرداش یکی از باقلوا ترین امتحانای زندگیم رو دادم ! یادش بخیر !!!
پانوشت : امروز با دیدن محمد بعد از 4 ماه یاد این خاطره افتادم ، کلی با هم خندیدیم و یاد گذشته ها کردیم ! محمد الان در لندن زندگی میکنه و داره فوق لیسانس کامپیوتر میگیره . کلی هم یاد حسن پسر خاله ی محمد افتادیم و از همونجا بهش زنگ زدم و خندیدیم ، حسن پسرخاله ی محمد خلبانه ! ما اسمش رو گذاشتیم حسن جیمبو !!!

