از هم جدا شدیم، حس ششم من جوابش رو گرفته بود، جواب منفی رو به راحتی توی چشمهاش خونده بودم، اما یک سوال بود که دائم در ذهن من تکرار میشد: علت اینکه بعد از این همه مدت سراغ من آمد چی بوده ؟ اطمینان داشتم که پیدا کردن کار بهانه بوده، چون من اگر میخواستم میتونستم براش کاری نکنم و تنها یک وعده بهش بدم، اما بخاطر احساس دینی که نسبت بهش داشتم تصمیم گرفتم در یک روند مجزا یعنی جدای بحث خواستگاری کاری براش انجام بدم که حسابم باهاش صاف باشه، به هر حال 10 روز گذشت و من بعد از 10 روز بهش زنگ زدم، اون شب تازه از آبادان برگشته بودم به اهواز، ساعت حدود 9:30 بود، تماس گرفتم، بعد از چند بوق انتظار بلاخره جواب داد، از پژواک صدا اینطور حس کردم که گوشی روی اسپیکر هست و کسانی دیگهای هم به این مکالمه گوش میدن، با توجه به زمان، مشخص بود که در خوابگاه هست، به هر حال یک بار دیگه درخواستم رو مطرح کردم، صراحتا جواب منفی گرفتم، اما دلیلش رو توضیح نداد، من هم به عنوان آخرین جملات مکالمه باز هم عذر خواهی کردم، به هر حال همه چیز با ختم اون مکالمه پایان گرفت.
دیگه بیش از این اصرار جایز نبود، من دارای جایگاهی بودم که من رو مقید به رعایت یک سری اصول و حفظ یک سری چهارچوبها میکرد، بنابر این منطق حکم کرد که موضوع رو به همونجا ختم کنم و فیصله بدم، امروز بعد از گذشت این مدت به این نتیجه رسیدم که کار درستی کردم، او آنی نبود که باید برایش تلاش کرد.
فوریه 17, 2009 در t 09:47 |
خوشحالم که اقلاً بعد از گذشت این زمان، پشیمون نیستی…
فوریه 17, 2009 در t 15:41 |
oooooo! che poste donbale darie! bayad koli az ghabl bekhunam! alan khabam miad bashe sare forsat bekhunam baad minazaram!
فوریه 19, 2009 در t 11:08 |
تموم شد؟ :O
فوریه 20, 2009 در t 23:32 |
رابطه ات با اون دوستت كه ازش 500 تومن گرفتي به كجا كشيد؟
پاسخ : هنوز هم گاهی میبینمش، اما دیگه مثل گذشته نیست.
فوریه 23, 2009 در t 22:31 |
خیلی جالب بود. ممنون
مارس 1, 2009 در t 15:24 |
قبلا با جزئیات بیشتر نوشته بودید ؛)
باز هم به این ورطه می افتید ؟