بایگانیِ آگوست, 2009

tower crane

آگوست 31, 2009

tower-crane12

به نظرم جرثقیل‌های برجی نمادی از تمدن بشری و پویایی زندگی بشر هستن، اصلا آدم وقتی می‌بیندشون یه حس خوب مثل حس جریان داشتن زندگی بهش دست می‌ده، وقتی که با اون ابهت و عظمت جابجا می‌شه، به ارتفاع خودش اضافه می‌کنه، بتن رو می‌بره بالا… لامذهب آدم دلش می‌خواد بپره بغلش کنه!، اصلا یه چیزی می‌گم یه چیزی می‌شنوی، کلا همه‌ی ماشین آلات صنعت عمران به آدم روحیه و انگیزه‌ی ادامه‌ی زندگی می‌ده، اما جرثقیل برجی یه چیز دیگه است، البته من همچنان عاشق بیل مکانیکی هستم، اما نسبت به تاور کرین ارادت ویژه‌ای دارم.

بازی وبلاگی

آگوست 30, 2009

به دعوت دوست قدیمی عزیز دکتر ژاندارک به یه بازی دعوت شدم و اما بازی  :

- همه ي فلسفه ي زندگي تو يه تصوير: حرکت عقربه‌ی ثانیه شمار ساعت

- قشنگتريت آرزو و روياي بچگي: دوست داشتم یک ناو جنگی داشته باشم.

- اگه ميتونستم به همه ي دنيا يه صفت يا توانايي بدم قطعا بهشون توان راه رفتن روی طناب رو می‌دادم.  

- بزرگترين تفاوت زن و مرد: یک زن هیچ وقت نمی‌تونه لذت تماشای فوتبال و بازی‌های کامپیوتری رو درک کنه!

- اگه قرار بود يه كلمه رو از لغت نامه ي زندگي حذف كنم: خستگی.

- كسي كه بخوام ملاقاتش كنم: اگر امکان سفر به زمان گذشته رو داشتم! جلال‌الدین محمد اکبر، پادشاه اسبق هندوستان.

- اگه بتونم يه سئوال بپرسم و قرار باشه حتما” جواب بگيره اينه: چرا ژاپنی‌ها چشم‌هاشون کشیده هست ؟

- اگه قرار باشه از اين دنيا برم يادگاري چي برميدارم: دسته‌ی پلی استیشن!

- قشنگترين جمله يا بيتي كه بهش معتقدم: استقلال سرور پرسپولیسه ! ( لنگی‌ها خاموش ! )

- اگه قرار بود اولين صفحه ي شناسنامه رو من تنظيم كنم جز اسم و فاميل و نام پدر چي بهش اضافه ميكردم: من کلا با شناسنامه مخالفم، فقط کارت ملی ! :دی

- به نيمه ي عمر ميرسم و حالا قراره اسم جديد بذارم چي ميذارم: هنوز برای جواب دادن به این سوال خیلی زود، چون من هنوز به ربع عمرم هم نرسیدم، اما در کل همین اسمم خیلی خوبه، شاید یکی دو تا لقب به اول و آخر اسمم اضافه بشه.

- يه جمله با موس و درخت و سياست: این چه سوال مسخره‌ای هست ؟ اگر راستی می‌گی خودت یه جمله با هویج، چزخ زاپاس ماشین و تشتک نوشابه بساز !

پانوشت : من هم دوستان قدیمی رو به این بازی دعوت می‌کنم : آجرپاره، آذرخش، دختر اردیبهشتی، دکتر گم شده و هدی.   

سوتی 18+

آگوست 26, 2009

یعنی دیگه از این افتضاح تر نمیشد!

رفتم داروخونه، یه بسته قرص کاپتوپریل یا همون فشار خون خودمون بگیرم، بعد از اینکه پول رو دادم و صندوق‌دار می‌خواست باقی پول رو پس بده، چشمم افتاد به پیشخوان داروخانه و یه سری بسته‌های قشنگ که عکس میوه روشون بود رو دیدم، شبیه بسته‌های آدامس، اینطرف هم که کلی از این داروهای خوشبو کننده و سفید کننده‌ی دندان و آبنبات ضد التهاب گلو و گلو درد بود… به صندوقدار گفتم که باقی پول رو یه بسته از این آدامس‌ها بر می‌دارم و اشاره کردم به بسته‌های قشنگ… یارو یه نگاه عاقل اندر سفیهی به من انداخت و گفت این‌ها آدامس نیست، گفتم : آها این‌ها هم از این آبنبات‌های ضد گلو درد و التهاب گلو هست ؟ دیدم داره به من نگاه می‌کنه با چشم غره ! بعد یه توضیح به کار برد و اون وقت بود که من فهمیدم چه اشتباهی کردم! مضمون توضیح طرف این بود که این‌ها یه چیزی هست که آقایونی که عروسی کردن میان از این آدانس‌های بادکنکی می‌خرن و به درد شما نمی‌خوره!

خوب به من چه ؟ تقصیر من چیه ؟ کدوم آدمی میاد ابزار کنترل جمعیت رو کنار بسته‌های آبنبات خارجی می‌گذاره توی یک قفسه ؟؟ خوب گفتم لابد اون هم آبنبات یا آدامس خارجی هست دیگه ! رو همشون هم عکس میوه و این‌ها بود ! به من چه اصلا ! والا ! چیه ؟ خودت هم بودی سوتی می‌دادی!

روز پزشک مبارک

آگوست 23, 2009

doctor1

امروز روز پزشکه، همینجا این روز رو به تمام دوستان خوب پزشکم تبریک می‌گم، دو تا خواهش کوچولو هم دارم، اول اینکه خدا وکیلی تا یکی سرما خورده فوری براش آمپول ننویسین، دوم اینکه تا یکی سرما خورده فوری براش گواهی و مرخصی بنویسید، مخصوصا اگر دانش‌آموز بود دیگه مرام بگذارید و کمتر از 4 روز ننویسید، که هم خوب بشه و هم بتونه 2 روز هم فوتبال بازی کنه دیگه… یه لطفی هم اگر ممکنه بکنید، شما که دارید مرام می‌گذارید و مرخصی رو می‌نویسین، یه نگاه به تقویم روی میز هم بندازید بلکه شد اون 4 روز مرخصی رو با یه پنجشنبه و جمعه‌ای مچ کرد و یه سفر شمال هم جفت و جور شد؟ خوب خدا عمرت بده دکتر جان، تغییر آب و هوا برای مریض لازمه دیگه ؟ نه ؟ وجدانی خودت بچه بودی میرفتی دکتر، توی دلت دعا نمی‌کردی که یه چند روز استراحت برات بنویسه و ایضا آمپول ننویسه ؟ ( ببین دروغگو دشمن خداست ها ! گفته باشم ! ). باز هم روزتون مبارک.

پانوشت: خاطره‌ی آنشب در اورژانس رو هم بی مناسبت ندیدم باز بگذارم.

پانوشت 2: البته من پزشک نیستم، اما پزشکان رو دوست دارم به دلایل خانوادگی :)

عشق در یک روز برفی – قسمت دوم

آگوست 19, 2009

همونطور که گفتم هیچوقت در اهواز برف نیومد، اما من همچنان چشم انتظار برف بودم، تا اینکه تصمیم گرفتم خودم به سمت منطقه‌ی برفی راه بیوفتم، توی مسیر یه نفر رو دیدم، البته بدون اینکه تصادف کنم باهاش، توی شهر اون‌ها هم برف نمی‌اومد یا اگر هم می‌آمد اینقدر نبود که بشه اسکی بازی کرد، هم مسیر شدیم. اما عجیب قضیه اینجا بود که وقتی دیدمش یه صدا به صداهای قلبم اضافه شد! یعنی شد تالاپ، تلوپ، تلیپ! که تا همین الان که دارم این رو می‌نویسم هم هست ولی توی هیچ نوار قلبی نشون داده نشد! ولی این وسط یه مساله‌ای ذهنمو مشغول میکرد و اون هم اسکی بود. البته نه خود اسکی بلکه قوانین اسکی مارپیچ بلند… آخه هر بار که به اون فکر می‌کردم جراتم رو از دست می‌دادم، نمی‌دونستم که دستش رو بگیرم و حرفم رو بهش بزنم یا نه؟…

شده بودم مثل اسکی بازهای مارپیچ بلند که تو اخبار ورزشی نشون میدن که گاهی دستشون رو به پرچم های مسیر میزنن و پرچم تلو تلو میخوره و گاهی نمی زنن. اون روزها نمی دونستم تو قوانین اسکی، دست به پرچم خطاست یا الزامیه. اون روزها حتی فکرشم نمی کردم یه روز بخوام اسکی بازی کنم!… خلاصه نمیدونستم دست زدن و نزدیک شدن به پرچم زندگیم الزامیه یا خطاست! بدیش این بود که هیچ حد وسطی نداشت. یا واجب بود یا قدغن! این شد که با خودم قرار گذاشتم مقررات اسکی رو بخونم… اما یه مشکل دیگه هم بود، اگر دست به پرچم خطا به حساب می‌اومد چی ؟ یعنی اونوقت من هم باید فقط از کنار پرچم زندگیم با سرعت می‌گذشتم ؟؟؟ اونوقت قهرمانی توی این مسابقه چه فایده‌ای داشت ؟ تازه اسکی باز اگر خطا می‌کرد میتونست توی دور بعدی جبران کنه، اما آیا برای من فرصت جبرانی بود؟

عشق در یک روز برفی – قسمت اول

آگوست 18, 2009

همیشه فکر می‌کردم در یک بعد از ظهر برفی در اتوبان و اون هم در اثر تصادف با دختر مورد علاقه‌ام آشنا می‌شم، تصادفی که باعث می‌شد دو ماشین خسارت ببینن و البته مقصر هم اون می‌شد چون اصولا خانم‌ها مقصرند، و من میرفتم به سمتش تا ببینم که سالم هست ؟ و در همون نگاه اول عاشقش می‌شدم و اون هم می‌فهمید، چون اصولا خانم‌ها در امورات مربوط به شوهر فوق‌العاده باهوشند، از ماشین پیاده می‌شد، با شرمندگی به من نگاه می‌کرد و من محو تماشای اون می‌شدم و با بزرگواری می‌گفتم که عیبی نداره، مهم اینه که شما… نه، نه… تو سالمی، خسارت ماشین هم فدای سرت( بعدا از مهریه کسر می‌کردم خسارت ماشین رو )، و توی اون هوای سرد و برفی به یه قهوه‌ی داغ دعوتش می‌کردم.

موقع صرف قهوه بود که متوجه عمق علاقم به اون می‌شدم و می‌فهمیدم که ای داد بی‌داد، یک دل نه بلکه صد دل عاشق اون شدم و به خاطر همین عشق و علاقه بهش قول می‌دادم که تا قبل از برگشتن پدرش از مسافرت خارجه( آخه خیلی با کلاس بود ) ماشینش رو تعمییر کنم و بدون رنگ در بیارم !، موقع خداحافظی هم دست می‌کردم توی جیب پالتوم و یه بیزنس کارت بهش می‌دادم که با هم در تماس باشیم و همدیگه رو گم نکنیم… چون عشق فقط و فقط یک بار در خونه‌ی آدم رو می‌زنه… اما اینطور نشد، چون هیچوقت در اهواز برف نیامد.

و این ماجرا ادامه دارد…

دودنامه

آگوست 16, 2009

narguile_old

با اجازه‌ی حضرت حافظ …

بیا تا دود بر افشانیم و ذغال در منقل اندازیم

فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم

اگر مرگ لشکر انگیزد که خون دودیان ریزد

من و قلیان به هم سازیم و بنیادش بر اندازیم

توتون برازجانی را پرشتاب اندر قدح ریزیم

نسیم دود گردان را شکر در محمر اندازیم

چو در دست است دودی خوش، بزن مطرب سرودی خوش

که دست افشان غزل خوانیم و پاکوبان سر اندازیم

صبا دود دم ما را بدان عالی جناب انداز

بود کان شاه خوبان را نظر بر منظر اندازیم

یکی از طب می‌لافد، یکی آمار می‌بافد

بیا کان داوری‌ها را به پیش داور اندازیم

بهشت عدن اگر خواهی بیا با ما قهوه‌خانه

که از پای قلیانت یکسر به حوض کوثر اندازیم

سخن دانی و خوش خوانی نمی‌ورزند در اهواز

بیا ارسلان که تا خود را به ملکی دیگر اندازیم.

پانوشت : تقدیم به رفیق شفیقم مجید، ارباب حلقه‌ها که رو دستش ندیدم کسی بتونه با دود قلیون حلقه بسازه… 

می ایستی که بایستانیم ؟

آگوست 8, 2009

%20%20~1

می ایستی که بایستانی ام ؟

نارفیق !

در نیمراهم می نهی که بتنهایی ام ؟

جوابم میکنی که

آخرین سوالم را

                     ندیده گرفته باشی ؟

آه که چه قدر بد است

به این خوبی تمام کردن کسی که

قرار بود ، هنوزها ، تمام نشود

چرا تقلب میکنی قلب من ؟

چرا بی قرار قرارهایت می شوی؟

مگر بنا نبود،

                 فلسفه بخوانیم؟

                                    تاریخ برانیم؟

                                                  شعر بشورانیم؟

حالا چه شده است که ناگهان …..

و چه ناگهان نا به هنگامی !

که من کفش های توقفم را

                                 هنوز

                                        سفارش نداده ام و

تو می گویی : تمام !

                         تا نا تمام بگذاری

مگر نمیدانستی ؟

مگر نشانت نداده ام ،

                          راههای نرفته ام را ؟

مگر برایت نخوانده بودم ،

                          شعرهای نگفته ام را ؟

(( یا ایتها النفـــــس المطمئنه ارجعی الی ربک الراضیه المرضیه ))

آگوست 5, 2009

از بامداد امروز پدربزرگ هم به خاطره‌ها پیوست و برای دیدنش باید چشم‌ها رو بست…

روحش شاد، یادش گرامی

تصویری از اراذل و اوباش خطرناک

آگوست 4, 2009

6

windows 95 ، یادش بخیر…

آگوست 2, 2009

windows95