امسال بعد از 12 سال و یا شاید هم بیشتر، با سینما آشتی کردم و به سینما رفتم، از بی پولی بدم نیامد، اما معتقدم که میشد بهتر هم کار کرد، بهتر مسائل رو نشون داد و کلیشهای کار نکرد، از بازی بهرام رادان خوشم آمد؛ اما یه جورایی من رو یاد نقشش توی فیلم سنتوری میانداخت در طول فیلم. به هر حال نفس سینما رفتن خودش قشنگه، خصوصا با دوستانی که برایتان مهم و عزیزند، میشه ساعات خوشی رو گذروند. به من که خیلی خوش گذشت. زندگی با همین چیزهای ساده قشنگ میشه، این مهمترین نتیجهای هست که در این سفر گرفتم؛ من مدتها بود که از همه چیز بریده بودم، فقط درگیر مسائل کاری بودم و درسی. دیگران رو دیدم که دارن زندگی میکنن، از زندگی لذت میبرند، شاید خوشبختی همین باشه، نمیدونم، شاید من سخت میگیرم، شاید هم همیشه منتظر بودم که یک سری از مسائل حل بشه و بعد از اون خوشبختی از راه برسه…