تا ندیده بودمت، نمیدانستم دلتنگی یعنی چی؟، احساس واژهی غریبی بود، نمیدانستم که انتظار کشیدن چه سخته و نمیدانستم که دوست داشتن چه عمقی داره… آمدی و آمدنت باعث شد تمام آنچه را که نمیدانستم رو درک کنم، تجربه کنم و بفهمم که دوست داشتن چه زیباست و انتظار کشیدن سخت ترین کار دنیاست…
نمیدانستم صبحها اولین کاری که خواهم کرد نگاه به گوشی تلفن باشه بلکه پیامکی از تو رسیده باشه… انتظار و انتظار و انتظار… نمیدونستم که روزی در میان این زندگی پیچیده و پر هیاهو بزرگترین دلخوشیم این خواهد شد که برای لحظهای صدای خستهات رو بشنوم… مسافت طولانی رو طی کنم فقط و فقط بخاطر اینکه بتونم ببینمت هر چند کوتاه و هرچند مختصر… نمیدانستم که با دیدن کسی، بیدرنگ تصویر و یاد تو در ذهنم نقش خواهد بست… من هیچکدام از اینها را نمیدانستم… اصلا فکر نمیکردم که روزی خواهد آمد که به تو فکر کنم و فکر کنم و فکر کنم و بعد با نگاه به ساعت بفهمم که صبح شده و من غرق در فکر و تصویر تو شدم… فهمیدم که وقتی به تو فکر میکنم ساعتها به سرعت ثانیهها میگذره و وقتی که به انتظار خبری از تو نشستهام ثانیهها به سرعت ساعت سپری میشه… شاید دوست داشتن همین باشد : به بهانهی تو دلتنگی کردن…