حکایت

By منورالحضور

هنگام سحر، خروسی بالای درخت شروع به خواندن کرد و روباهی که از آن حوالی می گذشت به او نزدیک شد.
روباه گفت: تو که به این خوبی اذان می گویی، بیا پایین ب هم به جماعت نماز بخوانیم.
خروس گفت: من فقط مؤذن هستم و پیشنماز پای درخت خوابیده و به شیری که آنجا خوابیده بود، اشاره کرد.
شیر به غرش آمد و روباه پا به فرار گذاشت.
خروس گفت مگر نمی خواستی نماز بخوانیم؟ پس کجا می روی؟
روباه پاسخ داد: می روم تجدید وضو می کنم و برمی گردم.

2 پاسخ to “حکایت”

  1. محمد می گوید:

    :) )
    آقا اگر به فرندفید دسترسی داری بیا این زیر بی زحمت :
    http://friendfeed.com/roshanak1/0d99b4c0

  2. Joan of arc می گوید:

    وای!!!! حرف بد! نه کار بد؟!

پاسخ دهید