معبد آناهیتا

اکتبر 31, 2009 با منورالحضور

noroz-87-171معبد آناهیتا در بیشاپور در شمال شهرستان کازرون در استان فارس قرار داره و باقی مانده از دوران ساسانی می‌باشد. سازه‌ای بسیار زیبا که دیرزمانی عبادتگاه بوده. این سازه‌ی زیبا در تراز منفی زمین ساخته شده و به علت آنکه مدت‌ها در زیر خاک مدفون بوده است دیواره‌های پایینی آن سالم مانده اند. شخصا به دلیل علاقه‌ی خاصی که به تاریخ دارم، تصمیم گرفتم بررسی‌هایی را در زمینه‌ی مهندسی سازه‌های تاریخی داشته باشم، بررسی موضوعاتی از قبیل اصول طراحی و تکنولوژی اجرایی سازه‌های قدیمی.

در این معبد نکات جالبی توجه من رو به خودش جلب کرد، یکی نحوه‌ی مهاربندی دیوار‌ها در مقابل فشار وارده از طرف خاک پشت دیوار، noroz-87-172دوم طراحی پله‌ها، سوم طراحی کانال‌های آب و تامین دبی لازم جهت ایجاد جریان پایدار و پیوسته ی آب و چهارم نحوه‌ی اجرای این سازه‌ی زیباست. یکی از نکات مهمی که باید به آن توجه داشت نحوه‌ی تراز بندی سطوح کف و شیب بندی آن است با توجه به آنکه در آن زمان دوربین‌های نقشه برداری و ماشین آلات فعلی موجود نبوده.  یک کم که سرم خلوت بشه، مقاله‌ای مفصل در مورد نحوه‌ی ساخت این بنا خواهم نوشت.

کدام ب ک ا ر ت ؟

اکتبر 30, 2009 با منورالحضور

شاید اولین بار باشه که در وبلاگم از چنین موضوعی صحبت می‌کنم، در وبلاگ ویولت به این موضوع برخوردم، موضوعی که شاید در ظاهر نه اما در باطن سوال خیلی‌ها باشه، اما طرحش نمی‌کنن. یه عده هم افراط و تفریط می‌کنند و با ارزیابی غلط و استدلال‌های شخصی به اصطلاح جوابی می‌دهند به این مساله و رد می‌شن.

به نظر من مهمتر از بکارت جسمی، بکارت روحی و ذهنی هست، همه‌ی ما دیدیم زنان و مردانی رو که در آن واحد دارای روابط موازی هستن، خوب در این حالت بکارت چه ارزشی می‌تونه داشته باشه وقتی که ذهن طرف شما در جایی دیگه‌ای پر می‌کشه؟، جسمش پیش شماست اما روحش جای دیگه‌ای. سنت حاکم بر جامعه محترم هست، اما دیگه شرط کافی برای تضمین بقای یک رابطه نمی‌تونه باشه، باید معیار‌ انتخاب رو تغییر داد، باید این رو بپذیریم که اگر می‌خواهیم متعهد یک رابطه بشیم، روحا و جسما به تعهدمون پایبند باشیم.

یک فرد( فارغ از زن یا مرد بودن ) یک بکر درونی داره؛ تنها یک بار امکان این رو داره که این بکر درونی رو با یک نفر به اشتراک بگذاره، اون هم مستلزم وجود زمینه‌ی لازم هست، مثل شناخت و درک عمیق طرفین نسبت به همدیگه و این زمینه در هر رابطه‌ای هم بوجود نخواهد آمد، شاید یکی از دلایلی که روابط دو طرف بعد از مدتی به گسست منتهی می‌شه همین باشه، نرسیدن به اشتراک لازم. البته کشف اشتراکات نیازمند صرف زمان زیاد هست و گفتگو و البته ایجاد تغییرات.

اما ذکر این نکته هم خالی از فایده نخواهد بود:

پیش آمده که در مقطعی از زندگی شخصی وارد زندگیتان شده، بعد از تجربه‌ی یک سری از مسائل، به دلایلی که الزاما بد هم نیست، مثل وجود تفاوت‌ها و … اون رابطه به پایان رسیده، اگر وارد رابطه‌ی جدید می‌شوید باید تماما دیگه به اون رابطه متعهد باشید، اینکه آدم در گذشته خودش سیر کنه و افسوس بخوره، دائم رابطه‌ی فعلی رو با قبلی مقایسه کنه، مفید که نخواهد بود هیچ، به ضرر رابطه‌ی جدید هم تمام خواهد شد، اگر کسی رو خواستید، کاملا مال او باشید و از روابط قبلی تنها درس بگیرید برای حفظ و پایداری رابطه‌ جدید.

بهشت

اکتبر 29, 2009 با منورالحضور

بچه از باباش می‌پرسه : بابا تو بهشت زن‌ها از شوهر‌هاشون جدا زندگی می‌کنن یا با هم هستن ؟ بابا می‌گه : بچه جون اگر زن‌ها با شوهرشون یه جا باشن که اونجا دیگه بهشت نمی‌شه!

شیشه ی پنجره را باران شست

اکتبر 26, 2009 با منورالحضور

42-15315124

وای باران،

باران

شیشه ی پنجره را باران شست.

از دل من اما ،

چه کسی نقش تو را خواهد شست؟

آسمان سربی رنگ

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ.

می پرد مرغ نگاهم تا دور،

وای باران

باران،

پر مرغان نگاهم را شست…

پانوشت : اولین بارون پاییزی هم در اهواز آمد، البته خیلی نم نم و کوتاه…

یک طرح کارگاهی

اکتبر 24, 2009 با منورالحضور

این شابلون رو برای یه شرکت طراحی کردم، راستش اصلا مربوط به من نبود، اما دیدم که در طول یک پروژه اشتباه سرپرست کارگاهشون باعث شده تا محل قرار گیری بولت‌های انتظار اشتباه کار بشه و در نتیجه بیس پلت‌هایی که قراره نصب بشن اصلا با بولت‌ها همخوانی نداره، این در یک پروژه‌ی صنعتی یعنی فاجعه، ابتدا قرار بود که تخریب کنند که دیدن اصلا به صرفه نیست، بعد با شرکت هیلتی وارد مذاکره شدند که مبلغ گزافی بابت اصلاح و کارگذاری بولت‌های جدید مطالبه کرد، اونجا بود که بر مبنی تجربه‌ی گذشته‌ام که چیزی شبیه به این رو درست کرده بودم، این شابلون رو طراحی و بعد هم ساختم، هم سرعت کار رو فوق‌العاده افزایش داد، هم در هزینه صرفه‌جویی کرد و هم کار باهاش ساده است، هم ساختنش خیلی ساده‌است، نماینده‌ی شرکت هیلتی ازش چند تا عکس گرفت! خیلی از این ایده‌ خوششون اومد، خیلی راحت با دوربین نقشه برداری محل دقیق رو مشخص می‌کنند، بعد محل بولت‌ها رو با دریل سوراخ می‌کنند، بعد از قرار دادن بولت‌ها چسب بتن می‌ریزند و بعد هم که آماده‌ی استفاده می‌شه… این شابلون هم کمک می‌کنه که دقیقا میلگرد‌ها تراز باشن و هم در محل دقیق خودشون قرار بگیرن… چیز ساده‌ای طراحی کردم اما در نوع خودش نمونه‌ای نداشته تا حالا.

DSC01417

DSC01423

DSC01430

شاید دوست داشتن همین باشد: به بهانه ی تو دلتنگی کردن

اکتبر 23, 2009 با منورالحضور

تا ندیده بودمت، نمی‌دانستم دلتنگی یعنی چی؟، احساس واژه‌ی غریبی بود، نمی‌دانستم که انتظار کشیدن چه سخته و نمی‌دانستم که دوست داشتن چه عمقی داره… آمدی و آمدنت باعث شد تمام آنچه را که نمی‌دانستم رو درک کنم، تجربه کنم و بفهمم که دوست داشتن چه زیباست و انتظار کشیدن سخت ترین کار دنیاست…

 نمیدانستم صبح‌ها اولین کاری که خواهم کرد نگاه به گوشی تلفن باشه بلکه پیامکی از تو رسیده باشه… انتظار و انتظار و انتظار… نمی‌دونستم که روزی در میان این زندگی پیچیده و پر هیاهو بزرگ‌ترین دلخوشیم این خواهد شد که برای لحظه‌ای صدای خسته‌ات رو بشنوم… مسافت طولانی رو طی کنم فقط و فقط بخاطر اینکه بتونم ببینمت هر چند کوتاه و هرچند مختصر… نمی‌دانستم که با دیدن کسی، بی‌درنگ تصویر و یاد تو در ذهنم نقش خواهد بست… من هیچکدام از این‌ها را نمی‌دانستم… اصلا فکر نمی‌کردم که روزی خواهد آمد که به تو فکر کنم و فکر کنم و فکر کنم و بعد با نگاه به ساعت بفهمم که صبح شده و من غرق در فکر و تصویر تو شدم… فهمیدم که وقتی به تو فکر می‌کنم ساعت‌ها به سرعت ثانیه‌ها می‌گذره و وقتی که به انتظار خبری از تو نشسته‌ام ثانیه‌ها به سرعت ساعت سپری می‌شه… شاید دوست داشتن همین باشد : به بهانه‌ی تو دلتنگی کردن…  

بی پولی

اکتبر 20, 2009 با منورالحضور

2w1w215امسال بعد از 12 سال و یا شاید هم بیشتر، با سینما آشتی کردم و به سینما رفتم، از بی پولی بدم نیامد، اما معتقدم که می‌شد بهتر هم کار کرد، بهتر مسائل رو نشون داد و کلیشه‌ای کار نکرد، از بازی بهرام رادان خوشم آمد؛ اما یه جورایی من رو یاد نقشش توی فیلم سنتوری می‌انداخت در طول فیلم. به هر حال نفس سینما رفتن خودش قشنگه، خصوصا با دوستانی که برایتان مهم و عزیزند، می‌شه ساعات خوشی رو گذروند. به من که خیلی خوش گذشت. زندگی با همین چیزهای ساده قشنگ می‌شه، این مهمترین نتیجه‌ای هست که در این سفر گرفتم؛ من مدت‌ها بود که از همه چیز بریده بودم، فقط درگیر مسائل کاری بودم و درسی. دیگران رو دیدم که دارن زندگی می‌کنن، از زندگی لذت می‌برند، شاید خوشبختی همین باشه، نمی‌دونم، شاید من سخت می‌گیرم، شاید هم همیشه منتظر بودم که یک سری از مسائل حل بشه و بعد از اون خوشبختی از راه برسه…  

سفر با قطار

اکتبر 18, 2009 با منورالحضور

trainسفر با قطار خیلی لذت داشت، خصوصا سفر به صورت دراز‌کش! برای اولین بار توی عمرم سوار قطار شدم، البته‌ چند سال پیش هم سوار شده بودم که اولین ایستگاه پیاده شدم چون بدم آمده بود، اما اینبار تصمیم گرفتم که تا تهران بمانم، قطار از نوع پلور سبز بود، چهار تخته و از مسافرین هم با عصرانه پذیرایی شد، مهاندار هم داشت، عصرانه عبارت بود از : یک عدد آبمیوه، کیک، شکلات، یک بسته بادام زمینی و یک شیشه‌ی آب معدنی کوچک. مسافران می‌توانستند به دلخواه چای و نسکافه سفارش بدن، البته هزینه‌ی آن جدا حساب می‌شه، به وقت شام هم می‌تونید به رستوران مراجعه کنید و یا سفارش بدید که بیارن به کوپه. خیلی خوشم اومد، سعی می‌کنم از این به بعد با قطار به مسافرت برم، خصوصا بعد از آن اتفاقی که در پرواز چارتر نفت برایمان پیش آمد و نزدیک بود سقوط کنیم، دیگر عطای سفر هوایی را به لقایش بخشیدم.

البته در سفر با قطار یک چیز خیلی مهم است، همسفران ! بله، کسانی که به همراه شما در یک کوپه نشسته‌اند، با یک آخوند هم کوپه شدم، مردک گوش مفت گیر آورده بود و صندلی قطار رو با منبر اشتباه گرفته بود، داشت لذت قطار سواری رو زهرمارم می‌کرد، اونجا بود که با خودم گفتم که ای کاش آدم‌ها هم گاهی ریموت کنترل داشتن و می‌شد خاموششون کرد و شاید هم صداشون رو بست، به هر حال بسی لذت بردم…

در طول مسیر سفر به این فکر می‌کردم که خدا رحمت کند رضا‌شاه پهلوی را که این خط راه‌آهن رو برای ایران به یادگار گذاشت و بعد از انقلاب در کتاب‌های تاریخ مدرسه نوشتند که انگلیسی‌ها برای حمل و نقل نیروهایشان این راه‌آهن رو ساختند و پولش رو از جیب مردم مستضعف ایران پرداخت کردند، اما هیچ‌کس نپرسید که خوب برادر، آن‌ها که طاغوتی بودند، تو که ضد طاغوت هستی و منجی مستضعفین، چرا بعد از 30 سال هنوز نتونستی یک خط به این خط اضافه کنی ؟…

اندکی صبر سحر نزدیک است…

اکتبر 11, 2009 با منورالحضور

%D8%B5%D8%A8%D8%B1+%D8%B3%D8%AD%D8%B1+%D9%86%D8%B2%D8%AF%DB%8C%DA%A9+%D8%A7%D8%B3%D8%AA

شب سردی ست و من افسرده

راه دوری ست و پایی خسته

تیرگی هست و چراغی مرده

فکر تاریکی و این ویرانی

بی خبر آمد تا با دل من

قصه ها ساز کند پنهانی

خنده ای کو که به دل انگیزم

قطره ای کو که به دریا ریزم

صخره ای کو که بدان آویزم

می کنم تنها از جاده عبور

دور ماندند ز من آدم ها

سایه ای از سر دیوار گذشت

غمی افزود مرا بر غم ها

نیست رنگی که بگوید بامن

اندکی صبر سحر نزدیک است

هردم این بانگ برآرم از دل

وای این شب چقدر تاریک است

چه کسم من ؟

اکتبر 5, 2009 با منورالحضور

0025

چه کسم من؟ چه کسم من؟ که بسی وسوسه مندم

گه از این سوی کشندم، گه از آن سوی کشندم

نفسی آتش سوزان، نفسی سیل گریزان

زچه اصلم؟ ز چه فصلم؟ ز چه بازار خرندم؟

نفسی رهزن و غولم، نفسی تند و ملولم

نفسی زین دو برونم، گه بر آن بام بلندم

                                      (دیوان شمس)

اخبار محله

اکتبر 4, 2009 با منورالحضور

پسر اوس جعفر هم رفت مالزی، می‌گن رفته درس بخونه

بعد از ظهر هم موقع رفتن به کتاب فروشی، دختر همسایه رو دیدم، ماشاا… به چشم خواهری، بزنم به تخته :) دماغش رو هم عمل کرده، البته خوب حق هم داره، این روزها هرکی اسمش رو می‌زنن تو لیست قبولی دانشگاه، بشمار سه میره مطب دکتر زیبایی و یه نوبت می‌گیره، دختر همسایه که فوق لیسانس قبول شده!(البته ما که بخیل نیستیم، بذار دکترها هم از این نمدی که پهنه، برای خودشون یه کلاهی بدوزن، مگه این همه کلاس کنکور هست کسی چیزی گفته ؟ ) به نظر شما دماغ سر بالا به من هم میاد ؟ شاید اینطوری دختر همسایه بیشتر ما رو تحویل بگیره، این دختر همسایه نه ها ! اون یکی دختر همسایه ! از خدا که پنهون نیست، از شما چه پنهون، ما هم آره ! ;) خاطر دختر همسایه برامون خیلی عزیزه.

پاییز برگ ریز

سپتامبر 30, 2009 با منورالحضور

پاییز            

 

 

 

 

 

 

 

خزان ببرد ز بستان هر آن نگار که بود

هوا خشن شد و کهسار خشک و آب کبود

نگارهای نوآیین ز گلستان بسترد

پرندهای بهاری ز بوستان بربود

ز کله‏‎های بهاری نه بوی ماند و نه رنگ

ز حله‏های بهاری نه تار ماند و نه پود

نهفته نار پدیدار گشت و گل بنهفت

غنوده نرگس بیدار گشت و گل بغنود

ز درد سیب دل، نار گشت خون آگند

ز زخم نار رخ، سیب گشت خون آلود

چو چشم جانان نرگس به باغ چشم گشاد

چو روی عاشق، خیری به باغ رخ بنمود

چو سوگوار بداندیش شاه نیلوفر

در آب غرقه و رخسار زرد و جامه کبود…

                                             قطران تبریزی